تبليغاتX
آقای آکروفوبیک

به جای " از مرگ "

 

 

یک

 

به لطف شدت درد بود که وقتی سه شنبه تمام شد، شب را تا صبح چهارشنبه سراسر بیدار ماندم. در سالن پذیرایی روی زمین افتاده بودم و گمان داشتم که دراین فضای وسیع‏تر که به درب خانه نزدیک‏تر است، شب لاجرم بی‏خطرتر و آسان‏تر خواهد گذشت. ده دقیقه می‏خوابیدم و از خواب می‏پریدم و دو ساعت بیدار می‏ماندم تا ده دقیقه‏ی بی‏درد بعدی فرا برسد. آن شب، نگاهم به پنجره بود و با کمال میل در انتظار رویت ارواح بودم. آن شب برای نخستین بار در عمرم، مشتاقانه خواستار حضور اشباح بودم. می‏خواستم مادربزرگ و دیگر اموات را ببینم که آن سوی پنجره ایستاده‏اند. جهان آنقدر از درد و ترس سرشار بود که جایی برای آشنایی باقی نمی‏گذاشت و در آن حال، حتی حضور بی‏رمق مردگان هم برایم غنیمت بود. آنگاه در اوج تب و هذیان دریافتم آنان که از اموات می‏ترسند هنوز بسیار از مرگ دورند اما کسانی  که بتدریج پای در نیمه‏ی تاریک جهان می‏گذارند دیگر اندوهگین نیستند و نمی‏ترسند بلکه برای مردگان قدیم حکم میهمان ناخوانده و مزاحم را دارند.

 

دو

 

چهارشنبه عصر که فرا رسید و دیدم که درد تمام نمی‏شود با پای خودم رفتم به بیمارستان و بعد از دو ساعت که در اورژانس رهایم کردند تا خودم خوب شوم، به سراغم آمدند و از آنجا که دیدم هر چه می‏گویم نمی‏فهمند یا جدی نمی‏گیرند، همانطور که دراز کشیده بودم به پزشک اورژانس گفتم که من دندانپزشکم و همکارتان هستم و هر کاری که صلاح است بکنید و اصلا برایم مهم نیست که چه می‏کنید فقط مرا شفا بدهید و نمی‏خواهم از اینجا بیرون بروم "چرا که دیگر از آن خانه‏ی لعنتی می‏ترسم".

 

سه

 

پزشک اورژانس این‏بار دقیق‏تر معاینه کرد و رنگش پرید و من شدم " دکتر جان " و دست بر سرم کشید و گفت " دکتر جان امشب را اینجا بمان " و یک دکتر جان دیگر را هم صدا کرد که بیاید مرا ببیند که او هم کمی " اوه اوه " و کمی " هماتوم و اینفارکشن و اینفکشن و هایپرپلازی " و از این حرفها گفت و او هم دستش را روی پیشانی‏ام گذاشت و اسم سه چهار دکتر را که همه استاد دانشگاه بودند آورد که الان زنگ می‏زند بیایند سراغم ویزیتم کنند.

 

چهار

 

آنوقت من به دو چیز فکر می‏کردم. اول به خنده‏ی اشباح که به پهلوی هم سقلمه می‏زدند که " دیدی کم آورد؟ " و نیز به بیمارانی که در بخش دورافتاده‏ای از مثلا توابع آباده درد می‏کشند و نصف شب است و از آنجا که هستند تا شیراز یا آباده دویست کیلومتر فاصله هست و پول ندارند و " دکتر جان " نیستند و فردا صبح اگر سر ساختمان نروند، بی‏تردید فردا شب شام ندارند که به کودکانشان بدهند.

 

پنج

 

مرا روی ویلچر می‏نشانند تا به رادیولوژی و از آنجا به بخش ببرند. در انتهای آسانسور آینه هست. خودم را می‏بینم. خودم را نمی‏شناسم. بسیار جوان‏تر از تصویری که از خویش در ذهن داشتم، نشسته‏ام و به تقدیر تن داده‏ام. تقدیر، فشار دست پیرمردی‏ست که به پیش می‏راندم و چرخهای ویلچر، مثل زنجیر بسته بر دست و پای پرومته صدای زنگ‏دارشان را در دالان سرد و مهتابی زیرزمین بیمارستان رها می‏کنند. می‏اندیشم که تمام این دم و دستگاه، از سونوگرافی و رادیولوژی و آزمایشگاه تا اتاق عمل و انبار لباس و آشپزخانه در راستای رویش دوباره‏ی جگر در کالبد پرومته، انجام وظیفه می‏کنند... تا روزی دیگر بیاید و کرکس جگرخوار بازگردد.

 

شش

 

پرستارها نه نفر بودند. سه نفر در هر شیفت. هر کدامشان به نحوی انتقام زنی را در زندگی‏ام از من می‏گرفتند. هر کدام از منظری شبیه زنی بودند که می‏شناختم. می‏آمدند و چیزی در رگهایم خالی می‏کردند و به فراخور آن چیز، گرم و سرد می‏شدم.

 

هفت

صبح روز دوم، حالم که بهتر شد، آی پادم را روشن کردم. خدا، دی جی شد. اول یک خواننده‏ی ترک خواند " نه حازیندیر حایات اِکسیلیور سابراِدرکن  گیت گیده ایمکانسیزلاشیور تنَده واکیت گچ جان داها اَرکن هر اینسان دیَرینَ بنزیور کایب اِدر کَن" و بعد گفت " آجی گونلر" که بغضم نگذاشت که ادامه دهم و ترانه‏ی بعدی را انتخاب کردم. این بار آیرون میدن از نسیمی گفت که از دورها می‏وزید و نشانه‏ی تندر بود " نات وِری لانگ بیفور د استورم ریچز هیر" و از صاعقه گفت که همیشه دوبار می‏زند... این هم نشد... ترانه‏ی بعد اما دیگر بی‏شرفی محض بود که بون جووی از بلوندهایی خواند که بر بادش داده بودند و فیلم‏هایی که پس از مرگش قرار نبود از زندگیش بسازند و گفت " آی وانا لِی یو داون این ا بد آو روزز"  حال آنکه من اگرچه روی بستری از خار افتاده بودم و از دورها صدای اذان می‏آمد و ماکتی از زنهای زندگی‏ام در قالب پرستاران نه گانه، بیصدا می‏آمدند و می‏رفتند، هیچ زنی را بر بستری از رز، هرگز مدیون عاشقانه‏گیم نکرده بودم.

 

هشت

 

قرار بود رگم را آزاد کنند چون دیگر تزریقی نمانده بود. پنج روز بود که رگ را گرفته بودند وحتی تصور کندن آنهمه چسب و خارج کردن سوزن از رگ خشکم دردناک بود. تصمیم گرفتم تقلب کنم. فکر کردم که در این شرایط فقط یک ابَرترانه مثل "نو کوارتر" از "تول" می‏تواند نجاتم دهد. تنظیمش کردم و منتظر ماندم. پرستار عجول و عصبانی آمد. صدای موسیقی را زیاد کردم و مینارد فریاد زد :" وی اَسک نو کوارتر" و اینچنین شد که نفهمیدم پرستار کی رفت... دستم آزاد شده بود و اتاق خالی بود و نسیم خنکی ‏آمد و پرده را به صورتم زد در حالی‏که مینارد آرام می‏خواند " گِتین کولدر... ایتس گِتین کولدر... گِتین کولدر"

 

نه

 

پرستار شبیه رویا بود... یا پریسا... یا نمی‏دانم کدامشان... من اما با رگهای کبود و لبخند آرام، بی‏اعتنا به سوزن‏هایی که او در دست داشت، مثل همه‏ی این سالها به قامت رعنای الهه‏ی موسیقی، عاشقانه می‏نگریستم و حضور زنی را باز، نادیده می‏گرفتم.

 

 

 

 

!! امید کیا | | سیزدهم آبان 1388 •

یکصد و شصت و سه

 

جادوگر: کار من نیست ننه... باهاس به متخصص مراجعه کنی شما.

مادموازل: شیکسته نفسی تا چه حد هستش؟ از شما متخصص‏تر در ساخت معجون جذب مگه موجود می‏باشه؟

جادوگر: آره قربونت برم... جادوسالار پرسفون دفترش نوک قله پارناس هس... بذار عینکمو بزنم شمارشم دارم بهت میدم.

مادموازل: پرسفون دختر زئوس؟ محاله...  مگه جادوگر قحط می‏باشه... نخیرم ما به کار شما اعتقاد داشته می‏باشیم.

ناتاشا: مادی جان چه اصراریه حالا... مزاحمشون نشیم.

مادموازل: آخه جادوجان بانو کراماتی دارندشون که این جوجه جادوگرا ازش بی‏بهره هستندشون.

جادوگر: ننه جان من که از مشتری بدم نمیاد که... معجون جذب آدم بخوای دارم بدم ببری ولی معجون جذب نوجن امریست علی حِده.

ناتاشا: خانم البته من نمی‏دونم شما تا چه حد با پارتنر بنده آشنایی دارین... اونقدر که فکر می‏کنین جن مسلک نیست... نوجنه... ساده‏س.

مادموازل: آره ساده‏س... فقط اخیرا کمی زیر سرش بلند شده می‏باشه... من واسه ناتاشا نگران هستم.

جادوگر: شما اجازه بده من یه تماس با جادوسالار پرسفون...

مادموازل: نه نه نه نه خودتون خودتون نه نه پیلیز پیلیز خودتون خودتون.

جادوگر: اجازَم بده... شما اجازَم بده... الو... آتنا جان شمایی؟ دفتر چیکار می‏کنی ننه؟ آبجی هستن؟ بله عرض دارم.

مادموازل: وقت نگیرینا... من ناتاشا رو نمی‏برم پیش این تازه به دورون رسیده‏ها.

جادوگر: پرسفون خانوم؟ سلام عرض کردم ننه جان... عرض ارادت... عرض اخلاص... کنیزم... غرض از مزاحمت... ضعیفه‏ای از بستگان، نوجنی در خانه دارن زیر سرشان بلند شده... بله... مقدور نیست بیان حضورا خدمت شما... شما نخسه بفرمایین من یادداشت می‏کنم.

مادموازل: نه جادوجان بانو... شما به آوای رسا تکرار بکنین من می‏نگارم.

ناتاشا: هیچ می‏دونستی شاعرانگیت با استرست نسبت معکوس داره؟ همین که خیالت راحت شد حرفای گنده گنده میزنی.

جادوگر: هیس... نه سرورم با شما نبودم... بله... بفرمایین... جنوبِ اسپارت... جنبِ تایگت... مجتمع فرهنگی اقامتی شب‏های والپورگیزناشتروم... بله... بله فهمیدم... اطاعت امر... مصدع اوقات شدم... بابا جان را سلام برسونین... اوا خاک به گورم چی دارم می‏گم... لعنت شیطان بر باباتان... شرفیاب خواهم شد... به ابلیس سپردمتان.

مادموازل: همین؟ این که آدرس هستش پس معجون چی شدش؟

ناتاشا: جادوسالار چی گفتن خانوم بزرگ؟

جادوگر: گوش بگیر ننه ببین چی دارم میگم... اینجا که آدرسشو داری... میری میگی از بستگان جادوسالار پرسفون هستم... جا برات رزرو شده... دوربین می‏بری با خودت... دراز به دراز کنار استرخش می‏خوابی آفتاب می‏گیری... موهاتو افشون می‏کنی... عکس می‏گیری به قاعده‏ی دوازده مگافیکسل... شب به شب میذاری توی فیض‏بوک... با هفتاد تا اجنه گردن کلفت هماهنگ می‏کنی بیان به زیر عکست شصتشونو نشون بدن که یعنی لایکشون اومده... هیچ تماسی با نوجن برقرار نمی‏کنی... محلش نمیدی... خودش میاد عکسا رو می‏بینه نهایت چهار شب تحمل می‏کنه بعدش آدم میشه.

ناتاشا: اینها که گفتین مشکلی نیست ولی هفتاد تا اجنه گردن کلفت از کجا پیدا کنم مادر جان؟

مادموازل: اونش با مادموازل... هزار و هفتصد تا فرند دارم تو فیض‏بوک... از قاسم گُلی بگیر تا جاستین تیمبرلیک... چی خیال کردیند؟

جادوگر: با چی میری ننه؟

مادموازل: با فی ری گیت.

جادوگر: فی فی گیت چیه؟ میگم اگه وسیله داری منو تا میدون تره‏بار برسون جاروم دوباره یاتاقان زده.

ناتاشا: وسیله نداریم... شهاب رسوندتمون... پژمانم داره میاد دنبالمون... شمام بیاین بریم خانم بزرگ.

 

 

 

!! امید کیا | | بیست و ششم مهر 1388 •

یکصد و شصت و دو

 

گوته: در میخانه بسته‏اند دگر     افتتح یا مفتّح الابواب.

پری: بیا بیا که تو از نادرات ایاّمی    برادری، پدری، مادری، دلارامی.

جن: یا بیا با یزید بیعت کن  یا برو کنگه‏ور زراعت کن.

مفیستوفلس: جان مادرتان این اشعار کریه را از کجا سراغ می‏کنید؟

جن: آخه "ی" سخته... حالا همینو قبول کنین.

مفیستوفلس: نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی...

جن: نخیرم... سهراب خودش مرد... سیاسی قبول نیس.

مفیستوفلس: باشد... نگاه از صدای تو ایمن می‏شود چه مومنانه نام مرا آواز می‏کنی.

جن: واسم شاملو میخونی سرتق؟ میگم سیاسی قبول نیس... آقا یه پوئن منفی واسه عالیجناب منظور میشه... یوهان نون بده.

گوته: ناموسیان سرکش، جبّارتر ز آتش  در کوی عشق گردان امروز در گدایی.

جن: مفیستو  یاد بگیر. نصف تو نیس اونوقت شعر باناموسی می‏خونه که من به نوبه‏ی خودم حظ کردم.

پری: مودب باشید برادر... یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست  در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان.

جن: ناخونای مصنوعیشم اصله    بدجوری به دل ما وصله.

مفیستوفلس: این شعر نغز از کیست؟

جن: از ساسان خوش‏اندام... معاصره... شما نمی‏شناسی.

مفیستوفلس: هله ای نکو نهادا، که روانت شاد بادا   که به ظاهر آن شکوفه ز چمن بُرید، باری.

جن: که چی مثلا؟ نخیرم... ضارب مزدور بی بی سی بوده... سیاسی قبول نیس.

مفیستوفلس: هم زهد برشکسته، هم توبه توبه کرده   چون هست عاشقان را کاری وَرای توبه.

جن: دوپهلو قبول نیس... شد دو پوئن منفی به حساب عالیجناب.

گوته: دو پوئن منفی کافیست تا ایشان برود برای‏مان شام تهیه کند.

جن: واسه من زغالی برگر بگیر با سیب‏زمینی.

پری: برای شما کته گذاشته‏ام.

جن: هان؟ آهان... یادم نبود.

گوته: چرا؟

جن: نه... من پرهیز باید کنم... آره...

مفیستوفلس: هر چند امشب روی اعصابم بودی اما غصه نخور خوب می‏شوی.

جن: این شعر بود؟

پری: آری بود... آقایان بفرمایید... شام حاضر است... برنج با پنیر تبریز و سیب زمینی پخته.

گوته: زر لِکر... ووندِبار.

جن: ارواح دلت... غذای مریض... همون مگه آلمانیا خوششون بیاد.

 

 

!! امید کیا | | چهاردهم مهر 1388 •

یکصد و شصت و یک

 

 

مفیستوفلس: ریحانش تمیز است؟

پری: محل شک است... با ماست تناول نمایید.

جن: آخی... اون ستارهه چقدر پایینه... نورشم قرمزه.

پری: منظورتان چراغ روی برقگیر ساختمان اسکان است؟

جن: اِ چراغه؟ پری جان مشغول شو، از دهن میفته.

پری: نمی‏خورم.

جن: دستامو شستم... لقمه بگیرم برات؟

پری: آخر من جوجه‏کباب می‏خورم برادر؟

جن: آخی چه دلرحم... منم اینجوری بودم... تا اینکه یه نقل قول به گمونم از کانت یا دکارت یا چه میدونم یکی که آخرش ت داشت خوندم که اینا ماشینن... خوراکین... حرجی بر ما نیس.

مفیستوفلس: نازک‏دلان لحم نمی‏خورند و ذوات لحم نمی‏آزارند.

پری: از نازک‏دلی نیست... فرشته اگر گوشت بخورد کدر می‏شود.

جن: خب بشه... مگه من در بند ظواهرم؟ شما اگه دور از جون جذامم داشتی باز من همینقدر...

پری: کافی‏ست... از عدم مقبولیت در محضر شما نمی‏ترسم... کدر که بشوم آدم‏ها می‏بینندم.

مفیستوفلس: من گوجه نمی‏خورم... کثیف‏کاری دارد.

جن: آخی...  پری اون ستاره‏ها رو نیگا دست در دست هم دارن از غرب به شرق میرن و سوسو می‏زنن... چه لطیف.

پری: آن هواپیماست برادر.

جن: خب... بعد از جوج چی می‏چسبه؟ اگه گفتی؟

مفیستوفلس: قلیان.

پری: خیر... اینکه برویم پایین و من نمازم را بخوانم... فرشته‏ی بی‏نماز حکم گل مصنوعی را دارد.

جن:  آخه هوا به این خوبی... دلت میاد؟

پری: انگار حالتان خوب است... به غرایزتان رجعت کرده‏اید... خوشحالم.

جن: فک می‏کنی حالم خیلی خوبه؟

پری: از ظواهر امر که اینطور پیداست... دل‏نازک و خوش‏اشتها شده‏اید... خوب شده‏اید دیگر... بدرود.

...

مفیستوفلس: بانو دعوا داشتند...

جن: اخلاقشه... وقتی خوشحال باشه هی ضدحال می‏زنه با لحن مذهبی.

مفیستوفلس: من فریب نمی‏خورم... در خلال نمایش ستاره‏بازی‏تان دیدم که هنوز حالتان خوب نیست.

جن: عصری حالم بد شد... رفتم پنجره رو وا کردم سرمو گرفتم بالا که بتونم نفس بکشم... صدای بال فرشته‏ها رو شنیدم... یادش افتادم... با خودم گفتم از میون اینهمه فرشته، این یکی خیالش وقتی راحت میشه که من روبراه باشم... گفتم شب میریم روی پشت بوم می‏شینیم اونقدر تیریپ خوبی و سلامتی ورمی‏داریم که روی قضا و قدر کم بشه.

مفیستوفلس: ز ابتدای جان تا به انتهای جهان   کسی ندید چنین بیهشی و هشیاری.

جن: در حقیقت خالق آثار اوست    لیک جز علت نبیند اهل پوست.

مفیستوفلس: آری؟ اینطوری‏هاست؟

جن: مخلصیم.

مفیستوفلس: جن... فرق ستاره و برقگیر را نمی‏داند آنوقت برای ابلیس مثنوی می‏خواند.

 

 

!! امید کیا | | هشتم مهر 1388 •

یکصد و شصت

 

 

جادوگر: حالا شما بذارین ایشون بیاد کمی حرف بزنه... آرامش میده بهتون به این ضلال مبین قسم.

مفیستوفلس: بگویید بیاید اما بیش از دو دقیقه نمی‏توانم تحمل کنم، گفته باشم.

جادوگر: بفرمایین داخل... بفرمایین... معرفی می‏کنم، عالی‏جناب مفیستوفلس قطب عالم شر... ایشونم خانباجی.

خانباجی: به به، چه موج مثبتی. میشه که همه چیز محبت باشه حتی در قالب یک سلام ساده... پس سلام.

مفیستوفلس: درود. بانو جادوگر گفتند که با من حرف داشتید. من هم که این روزها ناخوش احوالم و نیاز به استراحت...

خانباجی: استراحت؟ ابدا... اشتباه نکنید... استراحت را دکترهای بی‏سواد باب کرده‏اند که گلبرگ‏های غنچه‏ی وجودتان بپژمرد.

مفیستوفلس: اطبا بی‏سوادند؟ خوب شما لابد بسیار تحصیل کرده‏اید.

خانباجی: من؟ من اصلا درس را به آن معنی قبول ندارم. آدم باید شکوفه‏های درخت وجودش در نسیم عشق و معرفت به دست نوازش‏گر نسیم...

مفیستوفلس: صبر کنید... اینها را که در کتُب چهل صفحه‏ای گل منگلی روانشناسی به زبان ساده خوانده‏اید برای من تکرار نکنید... بگویید بدانم، شما با جادوگر بانو از قدیم دوست بوده‏اید؟

جادوگر: نه قربون...  ایشونو اون‏روز که جاروم یاتاقان زده بود و وسیله نداشتم توی خط عطارد- دوزخ دیدم. وردست کنیزتون نشستن و تا خود جهنم از عرفان و عشق و رهاسازی خویشتن ِ خویش گفتن. من باهاشون دوست شدم از بس که خوش‏زبون بودن.

مفیستوفلس: آه... پس اصل جنس است... حدس می‏زدم.

خانباجی: من خیلی راحتم و خود را یک غنچه می‏بینم که در باغ وجود تازه دارد وا می‏شود.

مفیستوفلس: اینجا باز نشوید لطفا... امرتان را بفرمایید که متاسفانه سرم حسابی درد می‏کند.

خانباجی: جادوگر جان ِ گلم از دردهای شما گفتن و من دیدم دردهای شما بیشتر ریشه در اضطراب دارد... استرس است... من می‏خواهم با شما دوست باشم تا بیاموزید که چگونه استرس را کنار بگذارید و رها شوید و پرواز کنید.

مفیستوفلس: من با جادوگربانو در اتاق مجاور کاری دارم... شما اینجا راحت باشید... بفرمایید شکلات میل کنید.

جادوگر: خانباجی چیزای مصنوعی نمی‏خورن... خوراکشون تخم کفتر و سبزی کوهی و شیر بزغاله و قارچ وحشیه.

مفیستوفلس: جادوگربانو؟ بیایید شما.

جادوگر: بله قربون... امر.

مفیستوفلس: این جگر را از کجا یافته‏اید؟

جادوگر:عرض کردم که... اون‏روز که جاروم یاتاقان زده بود...

مفیستوفلس: بله شنیدم. چند بار باید به شما قانون اول آشنایی را بگویم؟ قانون اول آشنایی چیست؟

جادوگر: صبر کنین قربون هولم نکنین... تُک زبونمه... صبر کنین... میدونما... الان میگم.

مفیستوفلس: "هر گاه با غریبه مواجه می‏شوید نخست به میزان وقاحت وی توجه کنید. میزان ابتذال و ناجنسی یک غریبه با میزان گستاخی در ورودش به اموری که به او مربوط نیست، نسبت مستقیم دارد."

جادوگر: ننه شما از من توقع داری قانون به این درازیو از بر باشم؟ ولی نه به جان خودم کلیاتش همیشه یادمه... خلاصه مطلب اینه که طبق قانون اول آشنایی هر چی غریبه زبون‏بازتر و خودمونی‏تر باشه خطرناک‏تره.

مفیستوفلس: تا من یک استکان چای نعنا بنوشم رفته‏اید و طرف را مرخص کرده‏اید... اگر یکبار دیگر ببینمش که دارد درس روانشناسی می‏دهد وایزنهایمر را مامور می‏کنم برود آلمان، گربه‏ی محبوبت را از جادوسرای بروکن، کت بسته سوغاتی بیاورد برای سگ پادی خانم.

جادوگر: شما تهدید نکنین سرورم امر بفرمایین... بنده یه تار موی شما رو به صد تا خانباجی نمیدم چه برسه به یه تار موی گربه سوگلیم.

مفیستوفلس: مرده‏شوی تعارف کردن‏تان را ببرد که از فحش بدتر است... بروید.

جادوگر: میرم ننه... شما خونتو کثیف نکن... بمیرم براتون که اینهمه دشمن دارین، دوستاتونم که ماییم، یه مشت خل چلُ ناقص العقل.

مفیستوفلس: جانم... بروید دکش کنید... برگردید با هم سوته دلان تماشا کنیم.

 

 

!! امید کیا | | سوم مهر 1388 •

یکصد و پنجاه و نه

 

پری: بدن درد دارید؟

جن: نه... دیشب یه کم... الان نه.

پری: چرا پس دستتان را به کمر گرفته‏اید آنطور؟

جن: خسته شدم از بس به پهلو خوابیدم.

پری: بمیرم.

جن: تعارف شابدالعظیمی نزن... فرشته نمی‏میره.

پری: آناناس می‏خورید؟

جن: می‏ترسم... نه.

پری: سوپ درست کنم؟

جن: میل ندارم... تو هیچوقت فک می‏کردی همه چی اینطور بیمزه بشه؟

پری: سوپ‏های پری هرگز بیمزه نمی‏شوند... سوپ‏های عمه‏تان بیمزه‏اند لابد.

جن: سوپو نمیگم... مثلا الان هفته‏ی چندم لا لیگاس؟ من که اصلا خبر ندارم.

پری: بارسا به گمانم اخیرا پنج تا زده‏ به آتلتیکو... بحمدالله این زلاتان خوب چیزی شد برایتان... نان و عسل می‏خورید؟

جن: خسته شدم از عسل... دارم شکل هاچ میشم.

پری: دلتان هم بخواهد... زنبور به آن خوش‏تیپی... هر جا می‏رفت مور و مگس عاشقش می‏شدند.

جن: پری؟ چرا وقتی همه چی روبراهه همه چی همونجور روبراه نمی‏مونه؟

پری: زوال در ذات جهان است.

جن: من مدتیه راستش دیگه با هیچی خیلی حال نمی‏کنم... شاید این بخاطر پیریه.

پری: گذشته از اینکه اوضاع عالم چندان جالب نیست باید این تغییر اخیرتان را به فال نیک گرفت. شاید دارید کامل‏تر می‏شوید... گلابی که می‏خورید؟

جن: می‏ترسم... نه... حالا شاید تونستم امروزو چیزی نخورم... یعنی میگی انزوا نشونه‏ی تکامله یا الکی خوش بودن علامت نقصه؟

پری: یک صوفی رفت در گلستانی با یارانش. آنجا سر بر زانو گذاشت و به مراقبه مشغول شد. دوستانش گفتند بیا رز را بنگر و درختان و سرسبزی باغ را... یارانش فضولی هم کردند و برایش از آثار رحمت حق گفتند که " امر حق بشنو که گفتست انظروا  سوی این آثار رحمت آر رو"... فضول‏ها!

جن: حالا شما خودتو عصبانی نکن... ادامه‏ی قصه رو بگو.

پری: القصه... صوفی گفت آثار رحمت الهی دل است... آنها که در باغ می‏بینید آثار ِ آثار است. باغ و میوه در دل است. " باغها و سبزها در عین جان  بر برون عکسش چو در آب روان"  صوفی گفت " جمله مغروران بر این عکس آمده  بر گمانی کین بود جنت کده"... صوفی می‏خواست بگوید که از زیبایی توهم‏آمیز جهان فانی به لطف ازلی نهفته در جانتان متوجه شوید.

جن: خب آخه بدون همین چهار تا دلخوشی مبتذل که اینجا دل مخلوق می‏پوسه... اینجوری که پیش از مرگ می‏میره.

پری: آفرین... همین است که صوفی سرانجام می‏گوید

     " ای خنک آنرا که پیش از مرگ مُرد   یعنی او از اصل این رز بوی برد."

جن: حالا همه اینا رو گفتی... من ولی الان پیتزا می‏خوام.

پری: دو ماه کش‏لقمه نخورید نمی‏میرید... سلامتی صاحب مرده‏تان که حاصل شد خودم برایتان چانو ابتیاع می‏کنم.

جن: بعدشم آیس پک شکلات.

پری: افسوس... می‏گریزند از اصول باغها... بر خیالی می‏کنند آن لاغها.

 

 

 

!! امید کیا | | بیست و نهم شهریور 1388 •

یکصد و پنجاه و هشت

 

 

جن: جان من راس میگی؟ کی واقعه رو دیده؟

دلقک: شخص بنده.

جن: چطور اتفاق افتاده آخه؟

دلقک: سرشو کرده تو دهن شیر... شیر دهنشو بسته... الان گردنش به یه مو بنده.

پری: خبر مرگش را بیاورند برایم امیدوارم.

دلقک: آره خب... یائسگی همینه دیگه... نازک‏دلیِ خانوما به پروژسترون بنده.

پری: حرف دهان‏تان را بفهمید... به مرگ کسی راضی بودن، یعنی غیرت داشتن.

جن: پری؟ خداییش یه وقتا ازت می‏ترسم... چطور می‏تونی اینقدر سنگدل باشی؟

پری: دل دل نکنید... من دل ندارم... لوحی هست که رویش به فراخور زمان نقشی پدیدار می‏شود.

جن: حالا هر چی... تو که مومنی... باهاس دشمنو به خدا واگذار کرد باقیشو دیگه خودش می‏دونه.

پری: من اما می‏گویم " نه تنها با مرگ دشمن مشکل ندارم، سهل است که دلشاد هم می‏شوم".

دلقک: چهار تا صغیر نون خور داشته. من که میگم واسش دعا کنیم. آینده‏ی بچه‏هاش به دعای ما بنده.

جن: آخی... بچه هم داشته... بیمه نبوده؟

دلقک: بیمه که با سیرک قرارداد نمی‏بنده.

پری: فدای سرم.

جن: بچه‏هاش چه گناهی دارن؟

پری: چشمشان کور تا پدرشان ولفگانگ دودَره‏باز نباشد.

جن: امشب چرا مثل گلچهره سجادیه حرف می‏زنی فدات شم؟ من که میرم عیادتش... یه چن تا تراول از عدم برام ظاهر کن عزیزم.

پری: بله؟ از روی نعش پری مگر بگذرید که بگذارم برای درمانش هزینه کنید.

دلقک: جن جان پولو بی‏خیال. بزن فوری بریم ملاقات. الان ساعت چهار میشه دربون در بخشو می‏بنده.

جن: تو عوض اینکه ته همه جمله‏هات به این زحمت یه "بنده" بچپونی دو کلوم با پری حرف حساب بزن راضیش کن دلش صاف بشه شفاعت کنه ولفگانگ شفا بگیره.

دلقک: پری کیلو چنده... پای عمر که وسط باشه هیشکی کاره‏ای نیس... خدا خودش می‏دونه و بنده.

 

 

 

!! امید کیا | | بیست و چهارم شهریور 1388 •

یکصد و پنجاه و هفت

 

 

پری: پیش بی‏حد هر چه محدودست لاست   کل شئ غیر وجه الله فناست.

جن: لاست؟ من که هر جور حساب می‏کنم یه فنچی‏گری زیرپوستی توی این سریال می‏بینم که دلم باهاش صاف نمی‏شه.

گوته: این آن لاست نیست.

مفیستوفلس: می‏داند... دارد قِر می‏ریزد... ت بدهید.

جن: توانا بوَد هر که دانا بوَد بقیه‏شم که لابد خودتون می‏دونین.

گوته: دال؟  در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد   عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد.

مفیستوفلس: دستم بگرفت و پا به پا...

پری: جسارتا از شعرای ضدارزشی نخوانید... ایرج میرزا هم شد ادیب؟

جن: آره قربون... از عطار بگو که یه نمه راست سنتی می‏زده.

مفیستوفلس: دو چشمش ازرق و چون قیر رویش   نجاست می‏دمید از چار سویش.

جن:  ناگفته نمونه عطار در این بیت مشخصات سوپرمدل‏های این دوره زمونه رو وصف کرده... شین بده پری خانم.

پری: شهری که سنگفرش کهنسال کوچه‏هاش، از آبروی ریخته‏ی سائلان روز، وز بوسه‏های گمشده‏ی عاشقان شب، یا از رسوب مستی میخوارگان تر است. شهری که فضله‏های سگان گرانبهاش، بازیچه‏های پنجه‏ی پاک کبوتر است.

جن: ای شیطون... آره؟

گوته: تاج خروس‏های سحر را بریده‏اند، در خاک کرده‏اند، از خاک رسته خرمن انبوه لاله‏ها.

جن: دِ نشد دیگه، اون اگه جر زد پری بود، تو باید کلاسیک بخونی.

مفیستوفلس: ایراد بنی اسراییلی نگیرید جن عزیز... الف بدهید.

جن: ای که در نسیه بری همچو گل خندانی   پس سبب چیست که در دادن آن گریانی؟

مفیستوفلس: یعنی مُرده‏ی این مغزت هستم که اگر یک ترابایت فضا داشته باشد نیم مگابایتش را هم به چیزی جز زن و فوتبال و راک و سینما اختصاص نداده‏ای.

جن: به به... به به...

پری: حواست کجاست جن عزیز؟ عالیجناب باید ی می‏دادند.

جن: دادن دیگه... مگه اون شعر نو نبود که با "یعنی" شروع شد؟

گوته: خیر نبینی آکروفوبیک، که مرا نقش مقابل پری قرار ندادی.

مفیستوفلس: نه... نگویید... به هم می‏آیند.

 

 

!! امید کیا | | بیستم شهریور 1388 •

یکصد و پنجاه و شش

 

 

مادموازل: امیدم را به نخی بستم / بادبادک بازیگوش /  در محله‏ی آنها /  افتاد.

پری: آفرین... این شعر بود ها عزیزم.

مادموازل: میسی... نظر لطف شما می‏باشه.

پری: راستی شما چگونه مُردید؟

مادموازل: خیلی بی‏کلاس... در حمام سرم گیج رفت پایم لیز خورد افتادم سرم خوردش به جایی.

پری: بلافاصله مردید؟

مادموازل: نخیرم... هفت هشت دقیقه طول کشید به گمانم... جانم جمع شده بود در پایم بیرون نمی‏رفت... اگر بدانیند چقدر سخت بودش.

پری: چرا کمک نخواستید؟

مادموازل: تنها بودم... از اون گذشته، مطمئن بودم مُردنیم.

پری:  خیلی ترسیده‏ بودید لابد.

مادموازل: اولش بله... اما یک تار مویم افتاده بودش روی زمین درست نزدیک چشمم... دیدمش... طلایی بودش... هی بهش نگاه کردم سرگرم شدم.

پری: برایم تعریف کنید.

مادموازل: رنگ موهام برام جالب بودش... فهمیدم موهام نازک می‏باشه... فهمیدم اون موی جلوی سرم می‏باشه چون کوتاه هستش... فکر کردم که یک تار مو چند دقیقه قبل از من مرده اما هیشکی نفهمیده... گفتم پس تنها نیستم... منم یکی مثل این... خیال کردم مرده‏ها حواسشون به هم هستندشون... دلم قرص شدش... گفتم از کجا معلوم که از این به بعد ایام به‏کام مادموازل نباشه در میان مردگان؟

پری: ایام به کام شد آنوقت؟

مادموازل: در مجموع بله... مادموازل خوش‏شانس بوده که جوانمرگ شده... تا دلتان بخواد اینجا مجال واسه شلنگ‏تخته هستش.

پری: قبل از مرگ هم شعر می‏گفتید؟

مادموازل: مگه من ایرونی نمی‏باشم؟ دختر ایرونی از پنج سالگی شاعر می‏باشه تا...

پری: تا؟

مادموازل: تا دلش نمرده باشه.

پری: من شعر نمی‏توانم بگویم.

مادموازل: منم نمی‏تونم... اینها انشای عمودی می‏باشه.

پری: یک انشای عمودی برای من بگو.

مادموازل: من بودم /  که تلخ ِ روزگارم را /  آرام /  کنار چرکمرده‏ی بال‏هایم / بر دیوار تو آویختم.

پری: ای پدرسوخته... برویم جایی... شام با من.

 

 

!! امید کیا | | پانزدهم شهریور 1388 •

یکصد و پنجاه و چهار

 

 

جن: ناخودآگاهم حتما یه چیزی می‏خواسته بگه... در باب ایمان و این حرفا.

پری: ربطی ندارد.

جن: آخه گوش کن... بعد نازجن اومد نشست کنارم... نازجنو که برات تعریف کردم... خواهرکوچیکه‏ی ماه‏جن و گل‏جن دخترای همسایه‏مون. تا همینجاشم حواسم بود که خواب می‏بینم.

پری: شما خواب نمی‏بینید. جن خواب نمی‏بیند. خواب مجردات چیزی جز توقف زمان نیست. بیداری شما معادل خواب انسانهاست.

جن: بگذریم... خانومی که شما باشی نازجن یهو بی‏مقدمه منو بوسید... من اگه یه اپسیلون شک داشتم که دارم خواب می‏بینم با اینکاری که نازجن کرد به یقین رسیدم... آخه اون خیلی وارفته‏تر از این حرفاس که بخواد اینجوری ابراز احساسات کنه... تین ایجرهم که هست دیگه بدتر... میدونی که اصولا تین‏ایجرهای مونث خیلی بی‏بخارن مگر در موارد استثنایی و خاص.

پری: نازجن کجا تین ایجرند؟ عکس مراسم تولدشان را دیده‏ام. روی کیک، یک و هشت و شش تا صفر گذاشته بودند.

جن: در مقیاس اجنه هجده میلیون سال تین‏ایجر محسوب میشه... بعد دختره بی‏حیا پاشد رفت پرده‏ها رو کشید و درو قفل کرد. منو میگی؟ خشکم زده بود.

پری: تمنا دارم بقیه را توصیف نکنید.

جن: نه اونجوری نشد که فکر می‏کنی... برگشت اومد طرف من با یه کارد بلند سرمو گوش تا گوش برید. از اینجا به بعد من موقعیت ناظر با رعایت فاصله رو داشتم... بعدش نشست سر بریده‏مو گذاشت توی دامنش و یه آلبومو باز کرد و شروع کرد به ورق زدن و تماشاکردن... گاهی با انگشت به یه عکس خاص اشاره می‏کرد که من ببینم در حالی‏که چشمام به سمت بالا برگشته بود.

پری: شام زیاد خورده بودید...  این‏ها تعبیر ندارند.

جن: حسم این نیس که تو میگی... وقتی خواب می‏بینم خودم می‏فهمم که کدوماش چرنده کدوماش تعبیر داره... حالا تو بگو.

پری: برویم جایی که پیتزای ایتالیاییِ خوب داشته باشد.

جن: اهل این حرفا نبودی... می‏ریم... اول تو بگو این تعبیرش چی بوده.

پری: چه می‏دانم... لابد نازجن دلباخته‏تان شده و عنقریب از طناب فیض‏بوک بالا می‏آید و می‏پرد در بغلتان.

جن: خوابمو گفتم که تعبیرشو بگی نه اینکه مسخره‏م کنی.

پری: می‏خواهم خواب‏تان را نگویید. می‏خواهم اصلا خواب نبینید. لعنت بر آن تقدیر سعد یا نحسی که می‏شود از خواب‏های من و شما تعبیر کرد... دو روز آمده‏ایم اینجا آنهم نه به اراده‏ی خودمان. خیر سرمان روزی هم می‏رویم و باز نه به اراده‏ی خودمان و خلاص... دیگر اینهمه قیل و قال ندارد.

جن: عصبانی شدی؟

پری: خیر... راستی به نظر شما رز سیاه روی پوست قشنگ‏تر خال‏کوبی می‏شود یا سرخ؟

جن: هان؟

پری: یک آپشن دیگر هم هست که یک پیچک از مچ تا بازو... ولی آن کمی خز می‏شود نه؟

جن: پری؟

پری: جانم؟

جن: خدای من... پس قضیه نازجن واقعیت داشته چون احتمالش بیشتره که الان خواب باشم.

پری: نه... خستگی به استحاله انجامیده.

جن: خدا به خیر کنه.

پری: بله شما کماکان دعا کنید... می‏روم آرایش کنم... اگر تو عاشقی مذهب چنین گیر  چو شمع از شوق معشوقت چنین میر.

 

 

!! امید کیا | | دوازدهم شهریور 1388 •

یکصد و پنجاه و دو

 

 

 

مفیستوفلس: یعنی می‏خواهم بگویم در کل مساله ناسوتی‏تر از آن است که گمان می‏کنی.

جن: بذا ببینم دُرس متوجه شدم... میگی که توی روابط مخلوقات با هم اثری از یه روح حسود ضدعشق دیده میشه؟

مفیستوفلس: نگوییم حسود... تمامیت‏طلب واژه‏ی گویاتری‏ست.

جن: این منو آروم نمی‏کنه... فرض کنیم خدا خوشش نمیاد که موجودات با هم گل و بلبل باشن... این چه ربطی به حس پوچی من داره؟

مفیستوفلس: در قبر نیفتید... روح هستی عشق است... همان است که روی بوم نقاش می‏آید یا در انگشتان نوازنده‏ی ساز حلول می‏کند... همه چیزعلاقه است. سهم شما از علاقه همان فرشته‏ی دون‏پایه است که به ماموریت در ایران تبعید شده... فرض کنیم عشق نیست و می‏خواستید نظربازی مختصری کرده باشید و کرده‏اید و تمام... ولی آخر سهم شما از گوهر عشق هم بیش از این نیست... مگر دینداری‏تان غلیظ‏‏ تر و خالصانه‏تر از این می‏بود اگر دل به آسمان می‏باختید؟ مگر داوینچی می‏شدید اگر نقاشی می‏کردید؟ توجه مبتذل و بی‏مقدار شما به آن فرشته‏ی بسیار معمولی معطوف شده و جهان نمی‏خواهد حتی توجه ناچیز شما را هم از دست داده باشد این است که خرابکاری می‏کند. نمی‏گذارد اوضاع بر وفق مراد شما جریان داشته باشد. از هم دورتان می‏کند. کارها را سخت می‏کند... موش می‏دواند... حس‏تان را خراب می‏کند و تا زمانی‏که نگاه علاقه‏تان را از چیزی جز خودش برنداشته باشید شما را از آرامش و توان و امید بی‏بهره خواهد ساخت... گناه‏تان آنجاست که حواس‏تان نیست: عشق آن شعله‏ست کو چون برفروخت   هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت.

جن: آخی این پیرزنه چه مظلوم نشسته سر قبر میتش... حلوا بخورم؟

مفیستوفلس: کلیدینیوم سی ظهرتان را نخورده‏اید حلوا برایتان خوب نیست... گرفتید چه می‏گویم؟

جن: منطق میگه تو یه چیزای درستی داری میگی ولی ایمان میگه اینا همش سفسطه‏س پشتش یه جور وسوسه‏س.

مفیستوفلس: روی سنگ قبر مردم پا نگذارید. ببینید... اینجا صف در صف مردگان خوابیده‏اند. اینجا نمایشگاه دستاوردهای همان روح است که می‏گویم. به تعداد این سنگها، مخلوقاتی هستند که علایق غیر الهی شان را  روزی به اجبار در اینجا ترک کرده‏اند و رفته‏اند. برای آن روح دشوار نبود که مقدر می‏داشت تا مخلوقاتی که به هم دل بسته‏اند با هم بمیرند... البته این امر اکنون برای شما عجیب است اما اگر بنای هستی بر این بود آنوقت عادت میشد و طبیعی به نظر می‏آمد... چرا اینگونه نیست؟ چون قرار است که در نگاه یکی از دو دلداده خاک بپاشند و در سیاهی مطلق به جستجوی معشوق ازلی گسیلش دارند و آن دیگری که زنده می‏ماند نیز نگاهش را اگر شده برای چند روز به سمت آسمان برگرداند.

جن:  پس تیریپ روکم کنیه ... شربت بخورم؟

مفیستوفلس: نه... مزه‏ی مولتی ویتامین می‏دهد.

جن: کاری ازم برنمیاد پس... یا باهاس پریو فراموش کنم یا مسیر زندگیم تا ابد همین‏جور سربالایی می‏مونه.

مفیستوفلس: نیفتید در قبر... راه دیگری هم هست البته... متعادل باشید... یکی به نعل یکی به میخ... برای خودتان قانون داشته باشید که به اجبار فرض کنید هر قدر شما به مخلوقی دل بسته‏ باشید خالقش بیش از شما به او دل‏بسته است و بر تملک او حق دارد.

جن: آخر ِ زمون شده... شما داری تبلیغ دین می‏کنی غیرمستقیم... این پیرزنه چه آشناس من اینو یه جا دیدم.

مفیستوفلس: سه قطعه آنطرفتر سر قبر میتش اشک می‏ریخت.

جن: یعنی چی؟ یوسین بولت هم هزار متر رو در سی ثانیه نمی‏تونه طی کنه... این چطور اینجاس؟

مفیستوفلس: ساده است... او هم جن است. در اداره‏ی امنیت عرش کبریا کار می‏کند... شنود می‏کند و گزارش می‏دهد که عشاق زنده سر مزار معشوق چه زمزمه می‏کنند.

جن: قبرستون که مامور نمی‏خواد.

مفیستوفلس: در قبر نیفتید... من نمی‏دانم چرا در این قبرها را باز می‏گذارند.

جن: شیطان نمی‏تونه تسلی بده... دو ساعت راه رفتیم هیچی به هیچی... بدتر گیج شدم... برم دو رکعت نماز بخونم شاید خوب شم.

مفیستوفلس: ماند الا الله باقی جمله رفت    شاد باش ای عشق شرکت‏سوز زفت.

 

 

 

!! امید کیا | | پنجم شهریور 1388 •

یکصد و پنجاه و یک

 

 

مفیستوفلس: به گمانت برای سفر وقت خوبی‏ست؟

جن: تو میگی نیس؟

مفیستوفلس: بی‏سلیقگی‏ست... در ضمن مرا " تو" خطاب نکنید آقا پسر.

جن: چشم... می‏دونی؟ من عوض شده‏ام عالی‏مقام.

مفیستوفلس: خسته شده‏اید؟

جن: نه اصلا... میگم مگه من ساخته نشدم که جن باشم؟ خب بالاخره باهاس شروع کنم از یه جایی دیگه... نه؟

مفیستوفلس: دقیقا بگویید چه اتفاقی افتاده... ناخن هم نجوید بهداشتی نیست.

جن: ببین یهو می‏بینی وقتت کمه... حالا یا یه شب حالت بد میشه یا یه روز فردای تولدت بوده یا توی آینه زیاد نگا کردی یا هر چی... بعد فک می‏کنی به کل زندگیت به عنوان یه جن، می‏بینی هیچ پخی نشدی... می‏بینی از ظرفیتای خودت استفاده نکردی... ظرفیتات معطل موندن... هی گفتی فردا فردا فردا... از اون ایده‏آل کوفتیت که فاصله داری هیچ، به نرُم خودتم مشکل برسی.

مفیستوفلس: خیرالکلام قَل و دَل... فهمیدم دیگر، اینهمه توضیح لازم نیست. همین بود؟

جن: حدیثم بلدی که شیطون... نه فقط همین نیست... فک می‏کنی که وقتی یکیو دوس داشته باشی و بیاد کنارت باشه حالت خوب میشه... بعد وقتی میاد می‏بینی حوصله‏ی قر و اطوار طرفو نداری... بعدشم آخرش چی؟ واقعا آخرش چی؟

مفیستوفلس: تمام شد؟

جن: ای بگی نگی.

مفیستوفلس: شما زیاد فکر می‏کنید دوست عزیز. زیاد شک می‏کنید. شک مقدمه‏ی پیدایش شبهه‏ی شیطانی‏ست. فاوست هم زیاد شک می‏کرد اگرچه روح مهربانی داشت. از این منظر شما به فاوست شباهت دارید اما دغدغه‏هاتان اساسا با او متفاوتند چرا که او خردمند بود و تعالی روح را می‏جست... گریبان شما را بحران ورود به چهل میلیون سالگی گرفته است.

جن: واسم کی‏یر‏کگارد نخون خودم اینارو از بَرم... می‏خوام پدرسوخته باشم مفیستو... می‏خوام هیشکی دوستم نداشته باشه... می‏خوام یه دستگاه باشه مث توی فیلم مردای سیاهپوش که یه برقی بزنه بعدش همه منو یادشون بره... می‏خوام پری رو توی وضع بدی با نوجن غافلگیر کنم یه تف بندازم  رو زمین برگردم پشتمو کنم بهشون برم بیرون... می‏خوام شب با روسپی باشم صب که پا شد ببینه فلنگو بستم یه فحش پشت سرم حواله کنه... می‏خوام مشمول سنت املا و استدراج بشم، گند بزنم به عالم که شاید یه روز چوبشو بخورم یا نه... می‏خوام اگه یه شب حالم بد شد دراز بکشم رو به سقف بگم بیا منو ببر گور پدر دنیا... می‏خوام خودمو گرون بفروشم... می‏خوام طرف حسابم یه مشت اجنه بی‏مرام و قلچماق باشن که دلم واسه هیچکدومشون نسوزه... می‏خوام رَکب بزنم... می‏خوام هر چی تو این کله‏ی خرابم هس بکشم بیرون بچینم رو میز، تعارف و رودرواسی و مهربونی و حماقت و شعر و معرفتو جدا کنم بندازم دور.

مفیستوفلس: اهل پیاده‏روی هستید؟

جن: با شما آره.

مفیستوفلس: برویم قبرستان... قدم بزنیم و صحبت کنیم.

جن: سیگار بیارم یا داری؟

مفیستوفلس: لازم نیست... پس فقیر آنست کو بیواسطه‏ست   شعله‏ها را با وجودش رابطه‏ست.

 

 

 

 

!! امید کیا | | سوم شهریور 1388 •

یکصد و چهل و نه

 

 

پری: میل معشوقان نهانست و ستیر  میل عاشق با دو صد طبل و نفیر

گوته: رحم کن بر وی که روی تو بدید   فرقت تلخ تو چون خواهد کشید؟

مفیستوفلس: درد را مردی اگر باشد خوشست...

گوته: جر نزنید عالی‏مقام. مرد را دردی اگر باشد درست است.

پری: صبر کنید یوهان... عالی‏جناب از تقلب مستغنی‏اند. نیکوترست اگر بگویند و بدانیم چرا شعر را واژگون می‏خوانند.

مفیستوفلس: نه... تقلب بود... دید شیطان از ملائک اسپهی   سوی صف مومنان اندر رهی. قبول است؟

پری: یاقوتِ جان فزایش از آب لطف زاده   شمشادِ خوش خرامش در ناز پروریده

گوته: همچو شکر با گُلت آمیختم   نیست عجب گر سر خاریم نیست

مفیستوفلس: تا نبرد تیغت اسماعیل را   تا کنی شه‏راه قعر نیل را   آن توکل کو خلیلانه ترا   وآن کرامت چون کلیمت از کجا؟

گوته: قبول نیست... طبق نسخه‏ی تصحیح شده‏ی رینولد نیکلسن این دو بیت را جابجا خواندید.

مفیستوفلس: چه تفاوت دارد گرامی؟ پری باید به هر حال الف بدهد.

پری:  این مشاعره نیست عالی‏جناب... چیزی که می‏خواهید با گوشه کنایه برسانید به جن مربوط می‏شود؟

گوته: من بروم جی‏نامه‏ام را بررسی کنم... شاید برق‏نامه‏ای طنزآمیز از بتینا برایم پیش‏فرست شده باشد.

پری: یوهان نازنین... ما بعدتر به شما خواهیم پیوست برای ادامه‏ی مشاعره.

مفیستوفلس: شنیده‏ام که جن را چون موم در دست گرفته‏اید و می‏پیچانید. هر زمان به سیاقی... هر دَم به شکلی.

پری: اینطور نیست... من محذوراتی دارم.

مفیسوفلس: محذورات‏تان به خودتان مربوط می‏شود... ذوق این بچه را چرا کور می‏کنید؟

پری: بهای ایمانم را می‏پردازم.

مفیستوفلس: به گمانم بهای ایمان‏تان از حساب شخصی ایمان جن برداشت می‏شود... می‏دانم که گفته‏اند از تصویرسازی‏های ابلیس بپرهیزید اما تجسم کنید که ابراهیم بر فراز کوه ایستاده و به سوی اسماعیل بر‏می‏گردد و علیرغم ترس و نومیدی کودک، کارد را می‏کشد.

پری: آن داستان ختم به خیر شد.

مفیستوفلس: شاید... البته ابراهیم سربلند شد... اما اسماعیل؟ می‏توانید مجسم کنید که آن کودک ترسیده تا چه حد نزدیک بوده ایمانش را از دست بدهد؟ آدم‏‏ها مثل شما طی‏الارض نمی‏کنند بانو... خسته می‏شوند... آدنوزین تری فسفات در سلول‏ می‏سوزد تا کودک از کوه موریه بالا برود... اسید لاکتیک در عضلاتش انباشته می‏شود... دهانش خشک می‏شود... و آنگاه تازه باید شاهد بده بستان عاشق و معشوق ازلی باشد که آیا زنده بماند یا نه. این بی‏رحمی‏ها خطرناک است. ایمان، چشم نیست که تا ابد در کاسه‏ی سر مخلوق کار گذاشته باشند. ایمان، گردنبند است که موجودات ممکن است بازش کنند و بر زمین بگذارند.

پری: دیگر حقیقتا از وسوسه‏ی ابلیس به خدا پناه می‏برم... مراسم استقبال از پری چه ربطی به حفظ ایمان جن دارد؟

مفیستوفلس: به خاطر معشوق ازلی‏تان، ذوق کودکی را که به شما امید بسته، کور نکنید. شما با این سلوک یک بام و دو هوا به جن و به معشوق اصلی‏تان بد می‏کنید. آتئیست باشید یا جن‏گریز، نه هردو... تمام حرف من این است.

گوته: مجددا سلام. فکرش را بکنید بتینا مرا در فیض‏بوک افزوده است. آه اگر شارلوت بداند... بگذریم... پری بانو الف را بدهید.

پری: او فرو افگند خود را از وداد   در میان عمق آبی اوفتاد.

 

 

!! امید کیا | | سی ام مرداد 1388 •

یکصد و چهل و هفت

 

 

پری: تو که دست تکون میدی به ستاره جون میدی می‏شکفه گل از گل باغ وقتی چشمات...

جن: پری؟

پری: سلام سلام... بلند خواندم که بیدار شدید؟

جن: تو اینجا چکار می‏کنی؟

پری: کاری که همه در آشپزخانه می‏کنند. صبحانه درست می‏کنیم... چای دم می‏کنیم ... کزت بازی درمی‏آوریم... بنشینید... چایتان را شیرین کنم یا اول املت؟

جن: مگه قرار نبود امروز برسی.

پری: رسیده‏ام دیگر. خوشحال باشید. بفرمایید... این هم من که هی می‏گفتید.

جن: ...

پری: بنشینید دوست من. لب و لوچه‏تان را جمع کنید. خانه چه تمیز است... مسلما کار شما نیست.

جن: جادوگر به امر مفیستو...

پری: وغضب الله عليهم و لعنهم جهنم وسائت مصيرا اما دستشان درد نکند. درب خانه‏ام را حسابی به روی اشرار باز کرده‏ بودید ها... لاغر نشده‏ام؟

جن: خیلی.

پری: شما فرق نکرده‏اید. بخورید دیگر... سرد شد.

جن: ...

پری: می‏خواستید از من استقبال کنید؟

جن: آخه این که دُرس نیس.

پری: آسمون آبی میشه اما گل خورشید رو شاخه‏های بید دلش می‏گیره... بشقاب را جلو بگیرید نریزد... دره مهتابی میشه اما لالا لای لای از برکه‏های آب لالای لالای لای.

جن: من خوشحالم ولی ناراحتم... دارم خفه میشم.

پری: گوش کنید... از پری که نمی‏شود بر اساس تعالیم شیطان استقبال کرد. می‏خواستید مرا در آغوش بگیرید که بدانم دلتان تنگ است؟ من فرشته‏ام نازنین... من بصیرم... من قلبت را می‏بینم به همان وضوح که شما این تکه نان را می‏بینید.

جن: الان چیکار کنم؟

پری: صبحانه بخورید و برایم تعریف کنید که بارسا برای این فصل چگونه یارگیری کرده... بعد هم بروید دستبندم را بیاورید. وای به روزگارتان اگر بسیار گرانبها باشد.

جن: کاش یه آدم معمولی بودی یا نهایتش یه جن مث خودم.

پری: گل گلدون من شکسته در باد...

جن: ببین دوسِت...

پری: هیس... دستبند... یالا... گل شب بو دیگه لالای لالای لای... کی گل شب بو رو لالای لالای لای.

 

 

 

!! امید کیا | | بیست و پنجم مرداد 1388 •

یکصد و چهل و شش

 

 

مفیستوفلس: خوب است؟

جن: یه کم زرد نیس؟

مفیستوفلس: بیا و خوبی کن... خودت می‏رفتی می‏گرفتی.

جن: همینم مونده پاشم برم کریمخان خرید کنم. ما که مث شما مصونیت دیپلماتیک نداریم قربان یهو وسط دعوا می‏گیرنمون. نه همین خوبه...  اونوخت چند؟

مفیستوفلس: بگذارید بیاید و بپسندد آنوقت حساب می‏کنیم.

جن: پری نپسنده هم نمی‏گه... شما بگو چند.

مفیستوفلس: می‏گویم حالا... با فروشنده شرط کرده‏ام که اگر به مچش تنگ بود ببرید تعویض کنید.

جن: خدا پدرتو... آخ نه چی دارم میگم... خیر از جَوونیت ببینی.

مفیستوفلس: کدام جوانی جن عزیز... عنقریب با ملک‏الموت جلسه‏ی معارفه خواهم داشت.

جن: این حرفا رو نزن شگون نداره... صبر کن فردا پری میاد حال و هوامون عوض میشه.

مفیستوفلس: خانه تمیز است.

جن: آره کار رفیق شماس... میگما این جادوگربانو خیلی بامرامه... کی توی این دور و زمونه از وسیله نقلیه‏اش واسه تمیز کردن خونه مردم استفاده می‏کنه؟

مفیستوفلس: وظیفه‏اش بوده... خوب... آماده‏اید کاملا؟

جن: آمادگی نمی‏خواد... خونه تمیزه... کادوشم که گرفتیم.

مفیستوفلس: این سهل‏انگاری را از شما انتظار نداشتم. مردها مرتکب چنین خطایی می‏شوند. شما که باید باهوش‏تر باشی.

جن: به نظرت چیزی کم و کسره؟

مفیستوفلس: شبیه‏سازی کرده‏اید یا نه؟

جن: مگه زلزله قراره بیاد که مانور بدیم... پریه بابا... پری خودمون.

مفیستوفلس: یکی از اشتباهات فاحش مردانی که از معشوق دور‏ند این است که‏ جزییات دیدارشان را قبلا شبیه‏سازی نمی‏کنند. در نتیجه یادشان می‏رود که نباید بیش از حد صادق و فروتن باشند و خودمانی رفتار کنند. برای زنان وقتی پس از مدت مدیدی با شما ملاقات می‏کنند هیچ چیز به اندازه‏ی دستپاچگی و اشتیاق موجود در اولین برخورد شما اهمیت ندارد. تسلط و خونسردی دلسردشان می‏کند. یادتان باشد که در هر حال، شما در نظر زن کمتر از آنچه باید، از فراق زجر کشیده‏اید. این پیش‏فرض غریزی آنهاست باید خلافش را ثابت کنید. عمدا دست و پا چلفتی باشید و خود را سرگشته نشان دهید. یکی دو قدم پابرهنه از خانه بیرون بدوید و او را در راهرو بغل کنید. به نگاه همسایه‏گان اهمیت ندهید. جوری رفتار کنید که انگار قضاوت مردم برایتان در برابر حجم شوق و دلتنگی‏تان هیچ است. کیفش را فورا از او بگیرید. بر اساس فصلی که در آن هستید نوشیدنی آماده داشته باشید. هیز نباشید... نباید فکر کند که این دلتنگی ریشه در غریزه نیز دارد. حرف که می‏زند ذوق کنید. کلامش را قطع نکنید. یادگاری‏هایش را جلوی چشم بچینید طوری که خیال کند در تمام این مدت نامه‏ها و کادوهایش روی میز شما بوده است. کادوتان را  فوری تقدیم نکنید. آن را پنهان کنید تا زمانی که اشتیاق و هیجان اولیه فروکش کرد آن‏وقت رو کنید. کادوتان چند مرحله‏ای باشد. از کوچک و ارزان به بزرگ و گرانبها... می‏بینم که دستبند را در کشوی میزتان انداختید... خبر مرگ‏تان تا فردا آن را به نحو احسن بسته‏بندی کنید. تلفن را صامت کنید... در چند دقیقه‏ی نخست، زنگ تلفن می‏تواند به همه چیز گند بزند. تاکید می‏کنم که با هم روی تختخواب ننشینید... حتی یک حرکت اروتیک اضافی باعث تخریب ذهنیت او می‏شود. آن ته ریش صاحب مرده‏تان اگر سیصد و شصت و چهار روز سال بر چانه‏تان باشد مشکلی نیست اما فردا نه... فردا در بهترین سر و شکل ممکن باشید چون با خود خواهد گفت برای من اهمیت قائل نشده که این شکلی به استقبالم آمده. تمام نامه‏های ایشان را دوباره بخوانید و رئوس مطالب را از بر داشته باشید ... بی‏شک از شما سوالاتی خواهد کرد و وای به روزگارتان اگر یادتان نباشد که در مورد کدام موضوع دارد حرف می‏زند... و سرانجام یک اخطار... اگر برایتان لباس سوغاتی آورد به هیچوجه همان‏جا جلوی او امتحانش نکنید... اگر اندازه‏تان نباشد بیچاره‏اید... حس مبهمی متشکل از ناامیدی و غصه و خشم گریبانش را می‏گیرد... از خودش ناامید می‏شود که چرا دقت نکرده و از اضافه‏وزن شما به ستوه می‏آید.

جن: ببین شما یه جزوه می‏دادی راحت‏تر نبود؟

مفیستوفلس: بابت دستبند چهارصد هزار تومان بدهید.

جن: چی میگی... این دست کم سه میلیون قیمت داره.

مفیستوفلس: باقی‏اش را خانم و آقای فِلس تقبل کرده‏اند.

جن: چه غلطا... یادم باشه ایندفه گوته رو دیدم بپرسم فِلس فامیلیت بود یا داری کلاس میزاری.

 

 

 

!! امید کیا | | بیست و سوم مرداد 1388 •

یکصد و سی و چهار

 

 

دلقک: مشکی نپوش... جلسه اول خوبیت نداره.

جن: لیمویی بپوشم که میشم مث قرصِ قمر... اضافه وزن دارم... مجبورم می‏فهمی؟

دلقک: سرمه‏ای یا قهوه‏ای سوخته تنت کن... بعدشم دیگه از فردا چیپس و بستنی و جانک فود نخور.

جن: آخه پس من چی بخورم؟

دلقک: شما کارد بخور. خسته نشدی سر یه دِیت که میشه ماتم می‏گیری که فقط باید مشکی بپوشی؟

جن: حالا مگه قراره خواستگاری بریم که مته به خشخاش میذاری؟ یه ملاقات دوستانه‏س دیگه.

دلقک: دوستانه کجا بود... طرف آس سیاره‏ی خودشونه... تمام بچه مایه‏دارای صورت فلکی آندرومدا تو کفِ اینن.

جن: اینا که میگی ربطی به دوستانه بودن ملاقاتمون نداره. گفتی دلمون گرفته بریم بیرون... بعد گفتی پارتنرت رفیقشم میاره منم گفتم اوکی... آس بودن طرف به من چه مربوطه؟

دلقک: توی این ملاقاتا هر چیزی ممکنه.  مگه نشنیدی گفته هیچکس را با زنان محرم مدار،  که مثال این دو پنبه‏ست و شرار.

جن: داداش تو دیگه بالاغیرتا مثنوی نخون آیم ریلی سیک آف ایت.

دلقک: حالا چیکارت کنم... می‏جنبی یا نه؟  دیر شد.

جن: چه گرد و غبار غلیظی... میگم خطرناک نیس بیرون می‏ریم؟

دلقک: مگه اجنه خاک‏شُش ندارن؟ پس چطوری میری زیرزمین ؟

جن: اون که آره... راستی امروز که همه جا تعطیله...

دلقک: می‏ریم فَشم... فشمو که نمیشه بست.

جن: میگم نمیشه کنسل کنی بشینیم بیست یک بازی کنیم؟

دلقک: ...

جن: پامم که درد می‏کنه...

دلقک: با من بازی نکن جن جان... طفره نرو اصل حرفتو بزن.

جن: پری.

دلقک: جونت در آد... ورقا رو بده جدا کنم... هر چی ببازی میذارم جیبما.

جن: تکلیف خانوما چی میشه؟ حداقل بهشون خبر بده.

دلقک: بی‏خیال... آس آندرومدا رو زمین نمی‏مونه.

 

 

!! امید کیا | | پانزدهم تیر 1388 •

یکصد و بیست و یک

 

 

دلقک: باز سبزیجات هِلتی‏تره... من سبزیجات.

جن: خب پس شد یه پپرونی یه سبزیجات یه مکزیکی... مفیستو داداش پپرونیاش خیلی تند و تیزه ها.

مفیستوفلس: باشد... از آتش که داغ‏تر نیست... اما رسم ادب آن بود که نخست بانو سفارش دهند.

جن: پری دل درد داره... می‏گم استیک کامبو بیاره براش.

دلقک: آره؟ هنوز دل درد می‏گیرن حاج خانوم ؟ سن یائسگی بالا رفته.

جن: لا اله الا الله...

مفیستوفلس: آی آی... هیس... چه می‏گویی بزرگوار؟

جن: آخه این واسه من حواس نذاشته. یادم نبود شما اینجایی.

مفیستوفلس: بگویید برای بانو ساندویچ را بدون سس بیاورند.

پری: عالی‏جناب من گرسنه نیستم... نان و شیر خورده‏ام.

دلقک: اِوا ماهِ غریبستان ! نکنه برای ایتام هم نون و خرما می‏برین شبا؟

جن: آقا... عزیز... دوست من... شما با پری چی؟ حرف نزن.

دلقک: تیک ایت ایزی جن جان... اصلا خودم میرم می‏گیرم میام... می‏خوام قدم بزنم.

جن: خوش گلدی... درو ببند صدای اذون نیاد مهمونمون می‏ترسه.

پری: عالی‏جناب دمغ هستند کمی.

مفیستوفلس: نگران دوست مشترک‏مان هستم. بی خبر مانده‏ایم.

جن: کیو میگه؟

پری: دوست من پادی با عالی‏جناب آشنا هستند.

جن: ما که ایشونو ندیدیم ولی وصفشونو زیاد شنیدیم... ببینم مفیستو خان شما یه نمه عاشق نمی‏زنی؟ اونم به اشخاص نامریی.

پری: اگر نامریی بودند که رد عشق را نمی‏شد گرفت.

مفیستوفلس: قرائت جن از عشق حقیقی‏ترست بانو. می‏دانید آدم‏ها چگونه به وجود سیاهچاله‏ها پی بردند؟ آنها دیدند که ستاره‏ای حول همدمی نامریی می‏چرخد و جریانی از ماده از طرف ستاره به سمت بیرون وجود دارد. ستاره‏ای گردِ یار نامریی می‏گردد و جرمش را به جان آن دیگری می ریزد.

جن: خوب چرا اون یکی جونشو واسه این یکی نمیده؟

مفیستوفلس: چون جرم سیاهچاله بیشتر از ستاره  است. همانطور که معشوق عزیزتر است. همانطور که یار مهم‏تر است.

پری: روایت شاعرانه‏ای از یک پدیده فیزیکی ست.

جن: اگه این پدرسوخته بازیا رو بلد نبود که رفیقِ تین ایجرت  باهاش چیک تو چیک نمی‏شد.

مفیستوفلس: گر بگویم از فراق چون شرار... تا قیامت یک بوَد از صد هزار.

پری: لعنت بر شیطان... به دلقک زنگ بزنید که برای من هم پپرونی بگیرد. غذایی بخوریم که به سوختنش بیارزد.

 

 

!! امید کیا | | یکم خرداد 1388 •

یکصد و بیست

 

 

جادوگر: چیزی که تو دنیا فَت و فراوونه مرد... معجون جذب جرج کلونی رو آماده دارم می‏خوای بهت بدم ببری فردا خر شِه بیاد خواستگاریت؟

مادموازل: نخیرم... من همون آقا مفیستو برام مهم می‏باشه و لا غیر. شما به ساخت معجون ادامه بدین.

جادوگر: آخه خواهر... خانوم ... عزیز ... رفیق... زنیکه! اگه می‏خواس بماسه تا حالا ماسیده بود... ولش کن برو پی یکی دیگه.

مادموازل: حیثیت می‏دونی چی می‏باشه؟ حاشا که من بذارم آب خوش از گلوی مفیستوی منهای مادموازل پایین بره.

جادوگر: خود دانی... ماریتوس سیکوئسترا سِسا میلاتوس مفیستوس بونوم اِستیوپیدانا پادی دودیانیس مادی هَپیوناس.

مادموازل: خیلی می‏بخشیندا هنوز کار داشته می‏باشه؟

جادوگر: زبون به دهن بگیر دختر جان وردمو بخونم که عمل بیاد.

مادموازل: موثر هستندش؟

جادوگر: عینهو آبی که بریزی رو آتیش... خب... اینم که از این... یالا پنجول گربه رو ماچ کن بده باید بندازم تو دیگ.

مادموازل: خدای من مادموازل به چه اقداماتی مجبور می‏باشه... نمی‏شود با انگشت روی پنجه گربه بوس بگذارم؟

جادوگر: دِ آخه همین قرتی بازیات طرفو پروند که حالا منو اسیر کردی برات معجون دفع رقیب درست کنم دیگه. شما با انگشت بوس می‏ذاشتی اونوخت پادی جون فرنچ کیس می‏دادن.

مادموازل: اسمش را مَیاورید جادوجان بانو... دراز ِبیقواره‏ی زردنبو با آن لهجه‏اش که معلوم نیستش مال کجایه.

جادوگر: و من الفاسقین و الکاذبین و الشیاطین و الکفار لفی ضلال پوف... خب... حاضره...  بیا شیشه رو بگیر اینجا ببینم.

مادموازل: بفرماییند... آه که زنی در سماجت جاودانه‏ی دلش چه کامیاب خواهد بود به کورچشمی کلاغ‏های زرین.

جادوگر: مادموازل؟ بالاغیرتا عالیجنابو دوس داری؟

مادموازل: بدیهی می‏باشه. واسه چی سوال مطرح بوده هستش؟

جادوگر: آخه قربون عشق و عاشقیت برم موبایلت که همین‏جا سی بار زنگ خورد دو بارشم از یک نفر نبود... الانم که پژمان دم در منتظرته که ببرَتت... به گردنتم که یه پلاک آویزونه روش نوشته شهرام... توی شرکت هم که خبر دارم فقط مونده با دربون بخوابی... من که عقلم قد نمیده این چه گیریه به عالیجناب ما دادی.

مادموازل: اینا فرق می‏نمایه. اگر مفیستو خیانت نمی‏کردش مادموازل بسیار وفادار می‏بودش.

جادوگر: پس این پژمان و شهرام چی؟ این بدبختا که خیانت نکردنو چرا سر کار گذاشتی؟

مادموازل: اینا که آدم نمی‏باشن... هدف عالیجناب می‏باشه.

جادوگر: خب خوب شد که اینو گفتی. اینی که تو شیشه‏ات ریختم دواگلی بود. صلاحیت جادو جنبل نداری. آدما برات حکم پله رو دارن... از تو خطرناک‏تر تو دنیا آدم نیس.

مادموازل: جادو جان بانو ؟  مادموازل از شما انتظار نمی‏داشته... مگر من زن نمی‏باشم؟

جادوگر: زنی که زنی.  حالا خدا زده تو سرم جادوگر شدم... آدمم... فمینیست که نیستم.

 

 


ادامه مطلب
!! امید کیا | | بیست و نهم اردیبهشت 1388 •

یکصد و پنج

 

 

پری: بارسا میزبان رکرتیوو اوئلوا می‏باشد.

جن: می‏دونم... وقت نیس ببینم... می‏گم مسواک برقی رو نبرم... شارژر می‏خواد، جا می‏گیره.

پری: باشد... حالا چمدان‏تان را رها کنید بیایید اینجا روی میز را بنگرید که پری چه تدارک دیده است.

جن: می‏گن اونجا از الان تا اوایل جولای بارندگیه... فک کن...

پری: بله ... باران... به به ... این‏جا را ببینید... چه قدر چیپس... وای ماست هم که هست.

جن: مرسی بذار می‏خورم حالا... پری؟ چشمای من دو مگا پیکسله... یعنی می‏گی عکسا خوب در میاد؟

پری:  همان کافی‏ست... مگر می‏خواهید از کجا تصویربرداری کنید؟

جن: منظره‏ها رو میشه گرفت... می‏ترسم  ماکروها خوب در نیاد... مثلا از گل‏ها، وقتی از نزدیک بخوام بگیرم.

پری: گل اینجا هم هست... گل‏های اینجا عزیز نیستند؟

جن:  تو رزولوشن چشمات چنده؟

پری: هشت مگاپیکسل... وقتی جوان‏تر بودم بیشتر بود... وای این‏جا را ببینید... چه شکلات های خوشمزه‏ای داریم... بیایید... بیایید.

جن: کاش من چشمای تو رو داشتم... فک کن چه عکسایی می‏گرفتم.

پری: شکلات نمی‏خواهید؟

جن: گرمیم می‏کنه.... جوش می‏زنم از ریخت میفتم سفر زهرمارم میشه.

پری: ...

جن: اونجا الان سرده... می‏گم هوگوباس رو ببرم بهتره، نه؟ عطر خنک به درد نمی‏خوره.

پری: بله ببرید...  راستی نگاه کنید... آسمان چه صاف است... ستاره بشمریم؟

جن: برمی‏گردم می‏شمریم... به نظرت دوربین دلقکو قرض بگیرم؟

پری: لازم نیست... نه... چشمهایمان را عوض می‏کنیم... برخیزید.

جن: مگه تو لازمشون نداری؟ بدون اونا که تا آسمون سومم نمی‏تونی سالم برسی.

پری: نه... خوب، بگذارید هماهنگ کنیم...  چشمهایتان را در پیش‏دستی سمت راست بگذارید و سی ثانیه بعد، چشمهایم را از پیش‏دستی سمت چپ بردارید.

جن: وایسا ببینم... دردت نمیاد درشون میاری؟

پری: نمی‏توانم دروغ بگویم... بله درد دارد... مهم نیست... بیایید.

جن: نمی‏خوام.

پری: یعنی چه؟

جن: نمی‏خوام برم سفر.

پری: نمی‏فهمم... پری چیزی گفته است که رنجیده‏اید؟

جن: نمی‏خوام برم سفر.

پری: خوب حالا چه کنم؟

جن: بازی ساعت ده و نیم بود... پاشو بریم ستاره بشمریم. شکلاتو بیار...من چیپسو میارم. این سفرو اگه نرم، بارسا ندید قهرمان میشه... چشمای منم روشن میشه... مگه پیری معکوس محاله؟

پری: جهان حیاط خلوت خانه‏ی دل تو نیست مجنون... حساب و کتاب دارد... به حضرت حق باج می‏دهی؟

جن: به دلم باج میدم... خدا می‏دونه و خودش .

 

 

 

!! امید کیا | | بیست و دوم فروردین 1388 •

نود و چهار

 

جن: جانِ من دیدیش؟

پری:آری... این را برای شما فرستاده... یکصد فیلم است که او خود، دوستشان دارد.

جن: ده تا فیلم هست که اگه توی این هارد باشه من دیگه از نظر فیلم به خودکفایی رسیدم.

پری: حتما هست... آن ده کدامند؟

جن: لئون، هفت، مظنونین همیشگی، سرگیجه، دراکولای برام استوکر، خوب بد زشت، هامون، درخشش، طناب، پیانو.

پری: این آخری که گفتید غیرمنتظره بود... می پنداشتم که به تَبَع آدمیزاد آکروفوبیک، شما هم زن ستیزید.

جن: اولندش که من از خودم نظری ندارم فقط ایشون فحشاشون رو از طریق دهن من و مفیستو و نوجن به ملت میدن. دومندش، تا جایی که من با ایشون آشنایی دارم زن ستیز نیست، نازن ستیزه... سومندش توی اون فیلم ، خانوم هالی هانتر وقتی شوهرش با تبر انگشتاشو قطع کرد، ده ثانیه بازی می‏کنه ... آما بازی می‏کنه‏ها... خب.. راستی ایشون دیگه چیزی نگفت که به من بگی؟

پری: دلداده‏ی شما که نیستند... ایشان برای خودش هنرپیشه‏ی جوانمرگی ست. این فیلم‏ها را هم به دلیل توصیفات من از اشتیاق شما به سینما، برایتان فرستادند.

جن: لابد اونجا داره صفا می کنه... خودت گفتی که هنرمندا نمیرن جهنم.

پری: جایشان که خوب است... یک ویلای مضاعف دارند در ناحیه‏ی هفت از ایوان سوم آسمان ششم... همسایه دست راستشان جان لنون است و در سمت چپ آقای فریدون مرکوری سکونت دارد.

جن: کویین؟ فریدون صداش می‏کنن؟

پری: فریدون در آنجا مُد هست... فروغی و فرخزاد و مشیری هم همان طرف‏ها اقامت دارند.

جن: خب هیث لجر چه مرگشه پس؟ ظاهرا که شهری‏ست پر کرشمه و خوبان ز شش جهت.

پری: رفتار غریبی دارد... پیش از غروب به کنار رودخانه‏ی نقره می رود ... آنجا می نشیند و بر خاک دشنام می نویسد... دشنام‏ها را برعکس می نویسد... انگار می خواهد از آسمان و از روبرو، خوانا باشد. ناراضی‏ست و نمی شود دانست که از چه چیز.

جن: اینا که میگی من یه جای دیگه هم دیدم... بعضی آقایان این روزا اینجورن.

پری: از ایشان حساب می‏بریدها... فکر نکنید که ندانستم.

جن: من منظورم آکروفوبیک نبود که... داشتم در مورد سناتور مک کین حرف می‏زدم.

پری: پس به سناتور مک کین بفرمایید که سال نحس هشتاد و هفت به سلامتی رو به اتمام است... دشنام ندهند و دندان بر جگر بگذارند... این چند روز هم خواهد گذشت... سال بهتری در پیش دارند... با عصیانگری خرابش نکنند.

جن: حالا میگم... راستی گفتم ده فیلم، ولی هر چی فکر می کنم می بینم یازده تاس... یک فیلم دیگه، حالا هر چی... فقط کریستین بیل توش بازی کرده باشه.

 

 


ادامه مطلب
!! امید کیا | | هفتم اسفند 1387 •

نود

 

 

جن: از دستت اگه بر میاد واسش یه کاری بکن.

پری: باریتعالی توصیه پذیر نیستند.

جن: یه عمری گذاشتین تو کاسه‏ش حالا یه آوانسی می‏خواین بدین اینقد ناز داره؟

پری: از کفرگویی شما به خدا پناه می‏برم. شما از کجا می‏دانید که کابوس‏ فقط مهمان خواب‏ او می‏شود؟

جن: والا اگه نخوردیم نون گندم، دیدیم توی خواب مردم.... تو که می‏دونی من می‏تونم  جزییات خواب مردمو ببینم... کجا از این کابوسا میاد سراغشون؟ فوقش یه پرنده‏ی بنفش میاد رد میشه یه جیغی می‏کشه یا  اینکه توی کف صابون گیر میفتن در حالی‏که سگ هار دنبالشون کرده... میگم این خوابایی که این بابا می‏بینه من که جنم مو به تنم راست میشه...  تو خودت نرفتی توی خوابش؟

پری: من نمی‏توانم به تماشای خواب مردان بروم... می‏دانید که تماشاخانه‏ی رویای انسانها زنانه مردانه است. من تنها اجازه دارم رویای زنان را ببینم.

جن:  توی خواب زنا که جز گیس و گیس‏کشی چیزی نیست یا نهایتش یه شاهزاده که میاد زیبای خفته رو ماچ می‏کنه یا یه دزد لوس که میاد خونه‏شون و اونا هر چی فریاد می‏زنن کسی نمی‏شنوه... کابوسن اینا؟

پری:  اینطور که می‏پندارید نیست... بی‏خبرید. زنان خواب‏هایی می‏بینند چهل ستون چهل پنجره. بگذریم. از خوابهای مرد می‏گفتید.

جن: خداییش ترسناکه... ولی حالا اون مهم نیس. من میگم لوکیشن خواباشو عوض کنین. کاراکترا رو به آدما و مرده‏های جدید بدین. اینجوری حداقل غلظت ترس کم میشه. حواسش میره پی فضای تازه و روی موضوع وحشتناک اصلی تمرکز نمی‏کنه.

پری: انسان‏ باید از پله‏های تقدیر‏ش یکی یکی بالا برود. این خواب‏ها که ایشان می‏بیند، مختص این روزهاست. فضا و مکان و محتوای خواب‏های ده سال بعدشان اما، اکنون دارد ساخته می‏شود. ایشان دارد حساب بیست وپنج ساله‏گی را امروز بازپرداخت می‏کند.

جن: اونوقت شما داری میگی که کابوس با عمر به اندازه‏ی ده سال فاصله‏ی زمانی داره؟

پری: نه با این دقت اما آری.

جن: خب حالا اینجا یه پارادوکس هست. از کجا معلوم که این آدم تا  ده سال بعد زنده باشه که خوابای خوب‏تر ببینه؟

پری: ساده است. انسان وقتی می‏میرد که چند سال برایش  رویا ساخته نشود. مردگان تا یک شب پیش از مرگ، دیدنی‏ها را دیده‏اند.

جن: می‏خوای بگی که شمارش معکوس برای مرگ آدما از روزی شروع میشه که دیگه عاشق نمیشن و ماجراجویی نمی‏کنن؟

پری: چقدر مثل پسربچه‏ها سوال می‏کنید... خسته‏ام کردید... آری... منظور من این بود.

جن: خب پس این دم و دستگاهی که راه انداختین و پاکدامنی و تک همسری رو تبلیغ می‏کنین واسه چیه؟ خودت که میگی بدون شیطونی کردن آدم میره به سمت مرگ.

پری: به میل خودشان می‏روند... آدم که به آدم دل می‏بندد مرگ را پذیرفته است.

جن: من نمی‏فهمم.

پری: شما اگر می‏فهمیدید که سی و هفت میلیون سال عمر از خدا نمی‏گرفتید.

جن: بد تیکه انداختی یکی طلبت... حالا میگم اگه کاری از دستت برمیاد واسش بکن.

پری: باریتعالی توصیه‏پذیر نیستند اما شاید امشب بانو بیانسه را به خوابشان گسیل داشتیم... باشد که دلی از عزا دربیاورند.

 

 

!! امید کیا | | بیست و نهم بهمن 1387 •

هفتاد و هفت

 

 

مادموازل: عذر می‏طلبم، نظر شما در مورد شعرم چی چی می‌باشه؟

استاد پرهیخته: اوه شما واژگان را به زیور احساس آراسته‌اید، هر شعر شما یک مسترپیس است.

مادموازل: مثلاً کجاش مسترفیس می‏باشه؟

استاد پرهیخته: حضور ذهن ندارم اما، بگذارید ببینم، اوه بله، آنجا که می‌گویید "شکوفه‏ی آه و عطر خرزهره‌ی گیسوان پریشانم"

مادموازل: می‏سی... خیلی ‏می‏سی... مفیستو جان؟ شما اونوقت نظرتون چی‌چی می‏باشه؟

مفیستوفلس: من بی‏نظرم... صاحب نظر نیستم.

مادموازل: نه بگید بگید بگید نه بگید بگید دیگه پیلیز بگید.

مفیستوفلس: اینگونه حرف زدن به دندان‌های خرابتان نمی‌آید شیرین زبان... دندانپزشکی می‌شناسم که اِی... کارش بد هم نیست.

مادموازل: خودم دندانپزشک آشنا دارم... سیا دندانپزشک هستش... هوشی دندانپزشک هستش... منوچ هم هستندش.

مفیستوفلس: به گمانم با دندانپزشکان خوب کُشتی گرفته‏اید... بگذریم... کدام شعرتان را نقد کنم که دست از سرم بردارید؟

استاد پرهیخته: این چه طرز مکالمه با یک بانوی جوان ِ تازه شاعر است؟

مفیستوفلس: آها! حواست باشد با کی حرف میزنی... سرت در آخورت باشد و یونجه‏ات را مزمزه کن، راستی، این سوی نقابم را ببین...

مادموازل: اوا خاک تو گورم استاد چرا رنگتون پرید؟ خطری تهدید کننده هستش؟

استاد پرهیخته: من... من... من فکر می‌کنم باید به نظر مخالف احترام گذاشت... این جناب هم نظرشان خب محترم است.

مفیستوفلس: می‏روم دیگر... راستی "شکوفه‏ی سیاه گیسویم بر شاخه‌ی آه" بهتر است.

مادموازل: هان؟ گنگ می‌باشه... ولی خب می‏سی از ساجسشن... بای بای.

استاد پرهیخته: اوه چه جذبه‏ای... به راستی که فروغ در شما حلول کرده است بانو.

مادموازل: می‏سی... ولی ساری... امشب دل و کمرم درد می‌کنه.

 

!! امید کیا | | سوم بهمن 1387 •

شصت و یک

 

جن: جان ِ من آشنا داری ؟ پشت صحنه ی بتمن ؟

مفیستوفلس: من از این ذوق زدگی شماست که به وجد می آیم ... آری می توانم هماهنگ کنم .

جن:بازم نولان کارگردانی می کنه لابد .

مفیستوفلس: پُر نمانده است که بدهند دست یکی دیگر ... کارگردان را نمی گذارند بزرگ شود.

جن:من که باورم نمی شه ...یعنی میشه ؟ کی اونوقت ؟

مفیستوفلس: بیست و چهار بهمن ماه ساعت هشت شب به وقت تهران حرکت می کنیم.

جن: ولی من آخه اون شبو قول دادم به پری ...قرار بود بریم بام تهران ستاره بشمریم.

مفیستوفلس: بله خوب آن واجب تر است. حتما بر سر عهدی که با پری بسته اید بمانید.

جن: حالا نمیشه یه روز اینور اونور ...

مفیستوفلس: کاش می شد ولی من از مالک دوزخ اجازه ی روح هیث لجر را برای همان شب گرفته ام .

جن: خدای من ... روح هیث لجر هم همرامون میاد ... وای ...

مفیستوفلس: اگر وقت شما آزاد بود ...مهم نیست ... من شما را به همراهی با پری توصیه می کنم .

جن: آخه خیلی حیف شد که ...من دیوونه ی کریستین بیل و هیث لجرو ...

مفیستوفلس: و نیز گری اولدمن ... فراموش نکنید ...

جن:آخ آخ ..اونم هست ؟ وسوسه  داره دیوونه م می کنه ... میگم به پری بگم برنامه رو درک میکنه نه؟

مفیستوفلس: من راضی نیستم که دل پریان بشکند ...نه ...بمانید همینجا ستاره بشمرید ...نه ...

پری: سلام و رحمت خدا بر جن ... لعنت حق بر عالیجناب مفیستوفلس ...

مفیستوفلس: بانو آمدند ... بسیار خوب ... من رفع زحمت می کنم .

پری: خواهش می کنم ... بفرمایید ... به خاک سپردمتان .

...

جن: ولی بچه بامرامیه ها ... می خواس برام جور کنه برم پشت صحنه بتمن .

پری: به سلامتی ... چه وقت؟

جن: نه دیگه نمیشه ... همون شبی که ما ستاره شمارون داریم باس می رفتیم.

پری:خوب چرا یک شب دیگر نمی برَدتان ...مگر تنها یک شب فیلمبرداری دارند؟

جن: آخه اجازه ی روح هیث لجرو از مالک دوزخ واسه همون یه شب گرفته .

پری: جن ساده لوح ... دوست عزیز من ...

جن: واسه چی می خندی؟

پری: دروغ گفته است به شما ... پشت صحنه ای در کار نیست .

جن: از کجا می دونی ؟

پری: این را از من یادتان باشد "  هنرمندها هرگز به دوزخ نمی روند . "

 

 

 

 

 

!! امید کیا | | هفتم دی 1387 •

چهل و هفت

 

پری: امشب بارسایتان چهار تا می خورَد به امید خدا .

جن: ...

پری: اخمهایش را ببین ... چه شده ؟ نبینم افسرده باشد دوستم.

جن: اوَلندش که چهار تا می زنیم به فضل خدا . دومَندش ، پری ؟ این چه قضا قدریه آخه ؟

پری:کدام قضا قدر عزیز ؟

جن: نتایج لالیگا رو می گم !!  بابا همین پسره دیگه ... بیست و سه سالشه آخه حالا باید امروز بمیره ؟

پری: تقدیرش این است .حالا ما که نمی دانیم  محقق می شود یا نه ...تازه رسیده ایم گچسر .

جن: گچسر تا سیاه بیشه که راهی نیس .ما هم که سیاه بیشه پیاده می شیم .این که

به مرزن آباد نمی رسه.

پری: شما به جای اینکه آن گوشه ی صندلی کز کنی دعا کن ... شاید تقدیر عوض شد .

جن: من کز نکردم پرشیا همینه دیگه ، رو صندلی عقبش که می شینی سر پیچا پرت میشی طرف در.

پری: بهانه نیاور ... من هم روی همین صندلی نشسته ام .

جن: تو پری پیکر هستی آخه .من سی کیلو اضافه وزن دارم .اینرسی می دونی یعنی چی ؟

 با جرم تناسب دارد .

پری: لا اله الا الله ... شما استیون هاوکینگ نیستید . مبانی فیزیک را رها کن ... مه را بنگر.

جن: چرا نگه داشت پس ؟ چی شده ؟

پری: دارد تلفن را  جواب می دهد .

جن: باد پیچیده تو گوشم ... ببین چی میگه توکه پشت سرش نشستی.

پری: دارد به کسی دلداری می دهد ... انگار کسی مریض است یا مریض دارد .

جن: خب  ... دیگه چی ؟

پری: می گوید نگران مخارج نباش اگر شده ماشینم را می فروشم .

جن: هه ... خوش خیال ... ماشینش نیم ساعت دیگه ته دره س .

پری : ...

جن:  پری ؟  میگما ...

پری: می دانم ... باشد ... بیا پیاده شویم ...چشم .

جن: ایوَل ...  تو ماهی . حرف نداری . فقط کاش رئالی نبودی .

پری:نه ... فقط کاش استراق سمع نمی کردم ... حالا باید در این سرما با استخوانهای خشکم

 یک هزار رکعت منت بکشم .

جن: تا شما شفاعت می کنی من یه تُک پا برم نوکمپ ... اوله اوله ...ویوا بارسا ...ویوا مسی .

 

 

 

!! امید کیا | | بیست و سوم آذر 1387 •

چهل و شش

 

 

جن: پری ؟ پری ؟ دِ با تو ام پری .

پری: والحمدلله و لا اله الا الله و ... بله ؟ تسبیح می گویم نمی شنوی ؟

جن: گوشای من برای شنیدن فرکانس تسبیح سنسور نداره ، مگه نمی دونی ؟

پری: چه بگویم ... هزار گونه اصوات نا مربوط را از خانه ی  آدمیان می شنوی اما ....

جن: کار خداس دیگه . حالا میگی به نظرت چی میشه ؟

پری: من هنوز نمی توانم این را که تو در اتاق خواب آنها سرک می کشی هضم کنم .

جن: آخه جالبه. وسط کار یهو مَرده زنه رو زد کنار،  یه مشت کوبید به دیوار ،نشست به سیگار کشیدن.

پری: زن چه می کند ؟

جن: بغض کرده . انگار ترسیده . بابا ترس نداره بزن تو سرش مغزش از دهنش...

پری: حالا شما لطفا آدمیان را وسوسه نکنید که خشونت به خرج دهند ... نهاد خانواده مقدس است .

جن: نهادِ خانواده کجا بود ؟ اینا که من می بینم با هم نمی مونن دیگه .

پری: زن هنوز به مرد نگاه می کند یا نه ؟

جن: چه اهمیتی داره ؟ بد زدن به تیپ و تاپ هم . خودم یه مرد سر راه زنه می ذارم، حیفه بنده خدا .

پری: شما سوال مرا جواب دهید ... زن به مرد نگاه می کند یا به سقف ؟

جن: بذار ببینم ... مَرده سیگار می کشه . زنه بغض کرده،  اما به مَرده نیگا می کنه .

پری: خوب ...درست می شود ... درست می شوند  .

جن: از کجا معلوم ؟ اینا کارشون تمومه . شایدم مَرده زد زنه رو کشت  .میگم بمونیم بعدا شهادت بدیم.

پری : شما جیمز استیوارتی ؟ من گریس کلی نیستم  این هم فیلم هیچکاک نیست . یا الله .. برویم .

جن : وایسا ... هولم نکن ... پری ؟ پری ؟ دِ می گم پری ؟

پری: سبحان الله و الحمد... مرگ ... می گذاری تسبیحم را بگویم ؟

جن: بابا تو دیگه کی بودی پری ... اینا همو بغل کردن ... عجب ...

پری: جن که زن را نمی شناسد خطا می کند اتاق خواب آدمیان را تحت نظر می گیرد ...برویم .

جن: بریم ...درس گرفتم ... زن به مردی که نخواد نیگا نمی کنه .

 

 

 

!! امید کیا | | بیست و دوم آذر 1387 •

یازده

 

 

 زن : برام آژانس بگیر

اندیشه ی مرد : خوب شد ... خودش داره میره .

 مرد : نه بابا  ، می رسونمت عزیزم .

اندیشه ی زن : اون که وظیفته ... جرات نداری نرسونی .

 زن : نه قربونت برم . تو خسته ای . با آژانس راحت ترم .

 مرد : اوکی ... حالا یه سیگار بکشم زنگ می زنم .

اندیشه ی زن : از خدا خواسته ! دارم حالا برات . می خواد با اون سلیطه پای تلفن راز و نیاز کنه

منو دک می کنه ...

 

 زن : رژ قهوه ای دوست داشتی دیگه نه ؟ این رنگی ؟ برو کنار تر  ... افتادم ...

اندیشه ی مرد : ساعت شد هفت ... نیم ساعت مونده بازی شروع شه ...

 تازه کیفشو در آورده آرایش کنه .

 

 مرد : آره عزیزم ...همین رنگو دوست داشتم .

اندیشه ی زن : کور خوندی ... تلگرافی جواب میدی که منو از سرت وا  کنی ؟

 زن : تو منو کمتر از قبل دوس داری

اندیشه ی مرد : راست میگه ؟ نه ....من که فرق نکردم . نکنه بو برده می خوام فوتبالو ببینم ؟

مرد : نه  عزیزم ... از قبل بیشتر دوست دارم .

اندیشه ی زن : ارواح عمه ات ! همه مردا خرشون که از پل می گذره همینا رو میگن .

چرا پس هی نگات به ساعته .

 

زن : منم دوست دارم . نگاه تو خوب ست نگاه تو سرچشمه ی سپید آبهای آرام بهار فرداست .

اندیشه ی مرد : قربون اون شاعرانگیت برم آخه کوچولو ! ولی الان دیر شد که ...

یعنی مجتبی جباری بازی می کنه ؟

 

مرد : چشمهای تو مرا بزرگ دیدند و جذاب و من هیچکدام نبودم ... از چشمهای تو چگونه بگذرم .

صدای بلندگو از خیابان : مس ، مفرغ ، آلومینیوم ، کاسه ، بشقاب ، اثاث ، خرده ریز می خریم .

اندیشه ی  زن : وا ! چه محله ی بی کلاسی .. ساعت هفت هم کاسه بشقابی میاد تو کوچه شون ؟

زن : ولی من جواب یلدا رو خوب دادم ... نه ؟

اندیشه ی مرد : خدای من تازه سر حرف وا شد ... بابا مگه قرار نبود آژانس بگیرم ؟

مرد : یلدا ؟ جواب چیو دادی ؟

اندیشه ی زن : هه ! این بود عشق ؟ سه ساعت براش حرف زدم دیشب

 حواسش پیش کی بوده خدا می دونه ...

زن :  ولش کن ... من انگار برم بهتره . تو هم حوصله مو نداری . آژانس بگیر .

اندیشه ی مرد : ای داد ... هیچی دیگه حالا باید چهار جلسه تلفنی از اشتباه درش بیارم ...

آقا نخواستیم فوتبالو .

 

مرد : نه عزیزم .. خودم می رسونمت ... پاشو بریم .

اندیشه ی زن : حالا شد ... داغ قرارشونو به دلشون گذاشتم .

زن : خب حالا که اصرار می کنی باشه ... سر راه فقط من یه تاپ واسه ی لی لی بخرم اوکی ؟

مرد : اوکی ...

اندیشه ی زن : آخی ... ولی دوسش دارما

زن : عاشقتم

اندیشه ی مرد : آخی .. چه خوشحال شد ... دوسش دارما

مرد : عاشقتم

صدای تلویزیون :  جان واریو ... حالا جباری ...چه می کنه این جباری ... توی دروازه !

 

 

 

 

!! امید کیا | | ششم آبان 1387 •

سه

 

 

 

 :  آقا ... اونجا پارک نکن هوی !

  : پسربچه ای به نام امیراردشیر با یک بسته پفک در دست گم شده از عزیزان تقاضا می شود ....

  : آره ؟  واسه من پرادو میاره اینجا ؟ مرسدس رو می کنم واسش  بذار پدرخانمم از دوبی برگرده

  : چقدر غر می زنی مازیار ... اه... ساکمو نگهدار ببینم روسریم افتاد .

  : اوه اوه ببین  گاوخونیان مجد زاده اصل  با چه تیکه ای اومده ... جون .

  : نه بابا ... رفته وام گرفته وگرنه اون از این عرضه ها نداره .تو دانشکده خوراک خنده مون بود

  : کیا رفته برازجون ؟ نه بابا زر می زنه ... سه تومنم در نمیاره !

  : داداش آتیش داری ؟ سیگار تقدیم کنم ؟ نه ؟ مرسی . دستت درست .

  : کیکاشون مونده س ... اون دفه تو سالن رازی یه کیک کشمشی دادن توپ

  : زن مجید حامله نشد ؟ ای بابا ... جدا میشن حالا ببین .

  : ولش کن .. محل نذار . بذار بره الان میاد حوصله شو ندارم .

  : نسکافه نمیدن ؟

  : بهرام نیگا ... بابک خرخون رو یادته ؟ کراواتشو ... هه  !

  : اوف  ! برو دارمت ! ضایع نکنیا !

  : کچل چطوری ؟

  : آلزایمر کو ؟ رفته سالن هگمتانه ؟

  :آقا این گوشی افت داره نه ؟ میگم کاش اومنیای سامسونگ دستم بود ...

  : برو جلو شماره بده ... این منشی خاکبازپورزادگان  بوده ... میگن حله !

  : وا ؟ متخصصه؟ نه سنی هم نداره ... کتی جون میای بریم دستشویی آرایشمو عوض کنم ؟

  : آقا ما بدبخت شدیم رفت ... به خدا یارو صابخونه م سواد نداره به ملیارد میگه پول خورد .

  : همش یه آپارتمان صد متری ؟ نچ نج ... یه کم بجنب به خودت .

  : بهله ... یاسی جون خوبن ؟ سهلام بهرسونین بگین ما ارادتمندهیم ...

  : رو کن کلک ... من که می دونم الان یه برج تو فرمانیه پیش خرید کردی ... سیا نکن ما رو .

  : بله ... خواهش می کنم ... استدعا می کنم ... تمنا می نمایم ... به مرحمت شما

  : پا شو بریم تو حیاط من این" روضه شیرازی " رو برات بلوتوث کنم بخند .

  : هوی ! بیا آقا بگیر راست ... نمالی ...   

 

جملات بالا احتمالا شنیده های شما در یک کنگره علمی تخصصی دندانپزشکی

 در یک کشور فرضی می باشد .

 

!! امید کیا | | بیست و هفتم مهر 1387 •

RSS