به جای " از مرگ "
یک
به لطف شدت درد بود که وقتی سه شنبه تمام شد، شب را تا صبح چهارشنبه سراسر بیدار ماندم. در سالن پذیرایی روی زمین افتاده بودم و گمان داشتم که دراین فضای وسیعتر که به درب خانه نزدیکتر است، شب لاجرم بیخطرتر و آسانتر خواهد گذشت. ده دقیقه میخوابیدم و از خواب میپریدم و دو ساعت بیدار میماندم تا ده دقیقهی بیدرد بعدی فرا برسد. آن شب، نگاهم به پنجره بود و با کمال میل در انتظار رویت ارواح بودم. آن شب برای نخستین بار در عمرم، مشتاقانه خواستار حضور اشباح بودم. میخواستم مادربزرگ و دیگر اموات را ببینم که آن سوی پنجره ایستادهاند. جهان آنقدر از درد و ترس سرشار بود که جایی برای آشنایی باقی نمیگذاشت و در آن حال، حتی حضور بیرمق مردگان هم برایم غنیمت بود. آنگاه در اوج تب و هذیان دریافتم آنان که از اموات میترسند هنوز بسیار از مرگ دورند اما کسانی که بتدریج پای در نیمهی تاریک جهان میگذارند دیگر اندوهگین نیستند و نمیترسند بلکه برای مردگان قدیم حکم میهمان ناخوانده و مزاحم را دارند.
دو
چهارشنبه عصر که فرا رسید و دیدم که درد تمام نمیشود با پای خودم رفتم به بیمارستان و بعد از دو ساعت که در اورژانس رهایم کردند تا خودم خوب شوم، به سراغم آمدند و از آنجا که دیدم هر چه میگویم نمیفهمند یا جدی نمیگیرند، همانطور که دراز کشیده بودم به پزشک اورژانس گفتم که من دندانپزشکم و همکارتان هستم و هر کاری که صلاح است بکنید و اصلا برایم مهم نیست که چه میکنید فقط مرا شفا بدهید و نمیخواهم از اینجا بیرون بروم "چرا که دیگر از آن خانهی لعنتی میترسم".
سه
پزشک اورژانس اینبار دقیقتر معاینه کرد و رنگش پرید و من شدم " دکتر جان " و دست بر سرم کشید و گفت " دکتر جان امشب را اینجا بمان " و یک دکتر جان دیگر را هم صدا کرد که بیاید مرا ببیند که او هم کمی " اوه اوه " و کمی " هماتوم و اینفارکشن و اینفکشن و هایپرپلازی " و از این حرفها گفت و او هم دستش را روی پیشانیام گذاشت و اسم سه چهار دکتر را که همه استاد دانشگاه بودند آورد که الان زنگ میزند بیایند سراغم ویزیتم کنند.
چهار
آنوقت من به دو چیز فکر میکردم. اول به خندهی اشباح که به پهلوی هم سقلمه میزدند که " دیدی کم آورد؟ " و نیز به بیمارانی که در بخش دورافتادهای از مثلا توابع آباده درد میکشند و نصف شب است و از آنجا که هستند تا شیراز یا آباده دویست کیلومتر فاصله هست و پول ندارند و " دکتر جان " نیستند و فردا صبح اگر سر ساختمان نروند، بیتردید فردا شب شام ندارند که به کودکانشان بدهند.
پنج
مرا روی ویلچر مینشانند تا به رادیولوژی و از آنجا به بخش ببرند. در انتهای آسانسور آینه هست. خودم را میبینم. خودم را نمیشناسم. بسیار جوانتر از تصویری که از خویش در ذهن داشتم، نشستهام و به تقدیر تن دادهام. تقدیر، فشار دست پیرمردیست که به پیش میراندم و چرخهای ویلچر، مثل زنجیر بسته بر دست و پای پرومته صدای زنگدارشان را در دالان سرد و مهتابی زیرزمین بیمارستان رها میکنند. میاندیشم که تمام این دم و دستگاه، از سونوگرافی و رادیولوژی و آزمایشگاه تا اتاق عمل و انبار لباس و آشپزخانه در راستای رویش دوبارهی جگر در کالبد پرومته، انجام وظیفه میکنند... تا روزی دیگر بیاید و کرکس جگرخوار بازگردد.
شش
پرستارها نه نفر بودند. سه نفر در هر شیفت. هر کدامشان به نحوی انتقام زنی را در زندگیام از من میگرفتند. هر کدام از منظری شبیه زنی بودند که میشناختم. میآمدند و چیزی در رگهایم خالی میکردند و به فراخور آن چیز، گرم و سرد میشدم.
هفت
صبح روز دوم، حالم که بهتر شد، آی پادم را روشن کردم. خدا، دی جی شد. اول یک خوانندهی ترک خواند " نه حازیندیر حایات اِکسیلیور سابراِدرکن گیت گیده ایمکانسیزلاشیور تنَده واکیت گچ جان داها اَرکن هر اینسان دیَرینَ بنزیور کایب اِدر کَن" و بعد گفت " آجی گونلر" که بغضم نگذاشت که ادامه دهم و ترانهی بعدی را انتخاب کردم. این بار آیرون میدن از نسیمی گفت که از دورها میوزید و نشانهی تندر بود " نات وِری لانگ بیفور د استورم ریچز هیر" و از صاعقه گفت که همیشه دوبار میزند... این هم نشد... ترانهی بعد اما دیگر بیشرفی محض بود که بون جووی از بلوندهایی خواند که بر بادش داده بودند و فیلمهایی که پس از مرگش قرار نبود از زندگیش بسازند و گفت " آی وانا لِی یو داون این ا بد آو روزز" حال آنکه من اگرچه روی بستری از خار افتاده بودم و از دورها صدای اذان میآمد و ماکتی از زنهای زندگیام در قالب پرستاران نه گانه، بیصدا میآمدند و میرفتند، هیچ زنی را بر بستری از رز، هرگز مدیون عاشقانهگیم نکرده بودم.
هشت
قرار بود رگم را آزاد کنند چون دیگر تزریقی نمانده بود. پنج روز بود که رگ را گرفته بودند وحتی تصور کندن آنهمه چسب و خارج کردن سوزن از رگ خشکم دردناک بود. تصمیم گرفتم تقلب کنم. فکر کردم که در این شرایط فقط یک ابَرترانه مثل "نو کوارتر" از "تول" میتواند نجاتم دهد. تنظیمش کردم و منتظر ماندم. پرستار عجول و عصبانی آمد. صدای موسیقی را زیاد کردم و مینارد فریاد زد :" وی اَسک نو کوارتر" و اینچنین شد که نفهمیدم پرستار کی رفت... دستم آزاد شده بود و اتاق خالی بود و نسیم خنکی آمد و پرده را به صورتم زد در حالیکه مینارد آرام میخواند " گِتین کولدر... ایتس گِتین کولدر... گِتین کولدر"
نه
پرستار شبیه رویا بود... یا پریسا... یا نمیدانم کدامشان... من اما با رگهای کبود و لبخند آرام، بیاعتنا به سوزنهایی که او در دست داشت، مثل همهی این سالها به قامت رعنای الههی موسیقی، عاشقانه مینگریستم و حضور زنی را باز، نادیده میگرفتم.
یکصد و شصت و سه
جادوگر: کار من نیست ننه... باهاس به متخصص مراجعه کنی شما.
مادموازل: شیکسته نفسی تا چه حد هستش؟ از شما متخصصتر در ساخت معجون جذب مگه موجود میباشه؟
جادوگر: آره قربونت برم... جادوسالار پرسفون دفترش نوک قله پارناس هس... بذار عینکمو بزنم شمارشم دارم بهت میدم.
مادموازل: پرسفون دختر زئوس؟ محاله... مگه جادوگر قحط میباشه... نخیرم ما به کار شما اعتقاد داشته میباشیم.
ناتاشا: مادی جان چه اصراریه حالا... مزاحمشون نشیم.
مادموازل: آخه جادوجان بانو کراماتی دارندشون که این جوجه جادوگرا ازش بیبهره هستندشون.
جادوگر: ننه جان من که از مشتری بدم نمیاد که... معجون جذب آدم بخوای دارم بدم ببری ولی معجون جذب نوجن امریست علی حِده.
ناتاشا: خانم البته من نمیدونم شما تا چه حد با پارتنر بنده آشنایی دارین... اونقدر که فکر میکنین جن مسلک نیست... نوجنه... سادهس.
مادموازل: آره سادهس... فقط اخیرا کمی زیر سرش بلند شده میباشه... من واسه ناتاشا نگران هستم.
جادوگر: شما اجازه بده من یه تماس با جادوسالار پرسفون...
مادموازل: نه نه نه نه خودتون خودتون نه نه پیلیز پیلیز خودتون خودتون.
جادوگر: اجازَم بده... شما اجازَم بده... الو... آتنا جان شمایی؟ دفتر چیکار میکنی ننه؟ آبجی هستن؟ بله عرض دارم.
مادموازل: وقت نگیرینا... من ناتاشا رو نمیبرم پیش این تازه به دورون رسیدهها.
جادوگر: پرسفون خانوم؟ سلام عرض کردم ننه جان... عرض ارادت... عرض اخلاص... کنیزم... غرض از مزاحمت... ضعیفهای از بستگان، نوجنی در خانه دارن زیر سرشان بلند شده... بله... مقدور نیست بیان حضورا خدمت شما... شما نخسه بفرمایین من یادداشت میکنم.
مادموازل: نه جادوجان بانو... شما به آوای رسا تکرار بکنین من مینگارم.
ناتاشا: هیچ میدونستی شاعرانگیت با استرست نسبت معکوس داره؟ همین که خیالت راحت شد حرفای گنده گنده میزنی.
جادوگر: هیس... نه سرورم با شما نبودم... بله... بفرمایین... جنوبِ اسپارت... جنبِ تایگت... مجتمع فرهنگی اقامتی شبهای والپورگیزناشتروم... بله... بله فهمیدم... اطاعت امر... مصدع اوقات شدم... بابا جان را سلام برسونین... اوا خاک به گورم چی دارم میگم... لعنت شیطان بر باباتان... شرفیاب خواهم شد... به ابلیس سپردمتان.
مادموازل: همین؟ این که آدرس هستش پس معجون چی شدش؟
ناتاشا: جادوسالار چی گفتن خانوم بزرگ؟
جادوگر: گوش بگیر ننه ببین چی دارم میگم... اینجا که آدرسشو داری... میری میگی از بستگان جادوسالار پرسفون هستم... جا برات رزرو شده... دوربین میبری با خودت... دراز به دراز کنار استرخش میخوابی آفتاب میگیری... موهاتو افشون میکنی... عکس میگیری به قاعدهی دوازده مگافیکسل... شب به شب میذاری توی فیضبوک... با هفتاد تا اجنه گردن کلفت هماهنگ میکنی بیان به زیر عکست شصتشونو نشون بدن که یعنی لایکشون اومده... هیچ تماسی با نوجن برقرار نمیکنی... محلش نمیدی... خودش میاد عکسا رو میبینه نهایت چهار شب تحمل میکنه بعدش آدم میشه.
ناتاشا: اینها که گفتین مشکلی نیست ولی هفتاد تا اجنه گردن کلفت از کجا پیدا کنم مادر جان؟
مادموازل: اونش با مادموازل... هزار و هفتصد تا فرند دارم تو فیضبوک... از قاسم گُلی بگیر تا جاستین تیمبرلیک... چی خیال کردیند؟
جادوگر: با چی میری ننه؟
مادموازل: با فی ری گیت.
جادوگر: فی فی گیت چیه؟ میگم اگه وسیله داری منو تا میدون ترهبار برسون جاروم دوباره یاتاقان زده.
ناتاشا: وسیله نداریم... شهاب رسوندتمون... پژمانم داره میاد دنبالمون... شمام بیاین بریم خانم بزرگ.
یکصد و شصت و دو
گوته: در میخانه بستهاند دگر افتتح یا مفتّح الابواب.
پری: بیا بیا که تو از نادرات ایاّمی برادری، پدری، مادری، دلارامی.
جن: یا بیا با یزید بیعت کن یا برو کنگهور زراعت کن.
مفیستوفلس: جان مادرتان این اشعار کریه را از کجا سراغ میکنید؟
جن: آخه "ی" سخته... حالا همینو قبول کنین.
مفیستوفلس: نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی...
جن: نخیرم... سهراب خودش مرد... سیاسی قبول نیس.
مفیستوفلس: باشد... نگاه از صدای تو ایمن میشود چه مومنانه نام مرا آواز میکنی.
جن: واسم شاملو میخونی سرتق؟ میگم سیاسی قبول نیس... آقا یه پوئن منفی واسه عالیجناب منظور میشه... یوهان نون بده.
گوته: ناموسیان سرکش، جبّارتر ز آتش در کوی عشق گردان امروز در گدایی.
جن: مفیستو یاد بگیر. نصف تو نیس اونوقت شعر باناموسی میخونه که من به نوبهی خودم حظ کردم.
پری: مودب باشید برادر... یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان.
جن: ناخونای مصنوعیشم اصله بدجوری به دل ما وصله.
مفیستوفلس: این شعر نغز از کیست؟
جن: از ساسان خوشاندام... معاصره... شما نمیشناسی.
مفیستوفلس: هله ای نکو نهادا، که روانت شاد بادا که به ظاهر آن شکوفه ز چمن بُرید، باری.
جن: که چی مثلا؟ نخیرم... ضارب مزدور بی بی سی بوده... سیاسی قبول نیس.
مفیستوفلس: هم زهد برشکسته، هم توبه توبه کرده چون هست عاشقان را کاری وَرای توبه.
جن: دوپهلو قبول نیس... شد دو پوئن منفی به حساب عالیجناب.
گوته: دو پوئن منفی کافیست تا ایشان برود برایمان شام تهیه کند.
جن: واسه من زغالی برگر بگیر با سیبزمینی.
پری: برای شما کته گذاشتهام.
جن: هان؟ آهان... یادم نبود.
گوته: چرا؟
جن: نه... من پرهیز باید کنم... آره...
مفیستوفلس: هر چند امشب روی اعصابم بودی اما غصه نخور خوب میشوی.
جن: این شعر بود؟
پری: آری بود... آقایان بفرمایید... شام حاضر است... برنج با پنیر تبریز و سیب زمینی پخته.
گوته: زر لِکر... ووندِبار.
جن: ارواح دلت... غذای مریض... همون مگه آلمانیا خوششون بیاد.
یکصد و شصت و یک
مفیستوفلس: ریحانش تمیز است؟
پری: محل شک است... با ماست تناول نمایید.
جن: آخی... اون ستارهه چقدر پایینه... نورشم قرمزه.
پری: منظورتان چراغ روی برقگیر ساختمان اسکان است؟
جن: اِ چراغه؟ پری جان مشغول شو، از دهن میفته.
پری: نمیخورم.
جن: دستامو شستم... لقمه بگیرم برات؟
پری: آخر من جوجهکباب میخورم برادر؟
جن: آخی چه دلرحم... منم اینجوری بودم... تا اینکه یه نقل قول به گمونم از کانت یا دکارت یا چه میدونم یکی که آخرش ت داشت خوندم که اینا ماشینن... خوراکین... حرجی بر ما نیس.
مفیستوفلس: نازکدلان لحم نمیخورند و ذوات لحم نمیآزارند.
پری: از نازکدلی نیست... فرشته اگر گوشت بخورد کدر میشود.
جن: خب بشه... مگه من در بند ظواهرم؟ شما اگه دور از جون جذامم داشتی باز من همینقدر...
پری: کافیست... از عدم مقبولیت در محضر شما نمیترسم... کدر که بشوم آدمها میبینندم.
مفیستوفلس: من گوجه نمیخورم... کثیفکاری دارد.
جن: آخی... پری اون ستارهها رو نیگا دست در دست هم دارن از غرب به شرق میرن و سوسو میزنن... چه لطیف.
پری: آن هواپیماست برادر.
جن: خب... بعد از جوج چی میچسبه؟ اگه گفتی؟
مفیستوفلس: قلیان.
پری: خیر... اینکه برویم پایین و من نمازم را بخوانم... فرشتهی بینماز حکم گل مصنوعی را دارد.
جن: آخه هوا به این خوبی... دلت میاد؟
پری: انگار حالتان خوب است... به غرایزتان رجعت کردهاید... خوشحالم.
جن: فک میکنی حالم خیلی خوبه؟
پری: از ظواهر امر که اینطور پیداست... دلنازک و خوشاشتها شدهاید... خوب شدهاید دیگر... بدرود.
...
مفیستوفلس: بانو دعوا داشتند...
جن: اخلاقشه... وقتی خوشحال باشه هی ضدحال میزنه با لحن مذهبی.
مفیستوفلس: من فریب نمیخورم... در خلال نمایش ستارهبازیتان دیدم که هنوز حالتان خوب نیست.
جن: عصری حالم بد شد... رفتم پنجره رو وا کردم سرمو گرفتم بالا که بتونم نفس بکشم... صدای بال فرشتهها رو شنیدم... یادش افتادم... با خودم گفتم از میون اینهمه فرشته، این یکی خیالش وقتی راحت میشه که من روبراه باشم... گفتم شب میریم روی پشت بوم میشینیم اونقدر تیریپ خوبی و سلامتی ورمیداریم که روی قضا و قدر کم بشه.
مفیستوفلس: ز ابتدای جان تا به انتهای جهان کسی ندید چنین بیهشی و هشیاری.
جن: در حقیقت خالق آثار اوست لیک جز علت نبیند اهل پوست.
مفیستوفلس: آری؟ اینطوریهاست؟
جن: مخلصیم.
مفیستوفلس: جن... فرق ستاره و برقگیر را نمیداند آنوقت برای ابلیس مثنوی میخواند.
یکصد و شصت
جادوگر: حالا شما بذارین ایشون بیاد کمی حرف بزنه... آرامش میده بهتون به این ضلال مبین قسم.
مفیستوفلس: بگویید بیاید اما بیش از دو دقیقه نمیتوانم تحمل کنم، گفته باشم.
جادوگر: بفرمایین داخل... بفرمایین... معرفی میکنم، عالیجناب مفیستوفلس قطب عالم شر... ایشونم خانباجی.
خانباجی: به به، چه موج مثبتی. میشه که همه چیز محبت باشه حتی در قالب یک سلام ساده... پس سلام.
مفیستوفلس: درود. بانو جادوگر گفتند که با من حرف داشتید. من هم که این روزها ناخوش احوالم و نیاز به استراحت...
خانباجی: استراحت؟ ابدا... اشتباه نکنید... استراحت را دکترهای بیسواد باب کردهاند که گلبرگهای غنچهی وجودتان بپژمرد.
مفیستوفلس: اطبا بیسوادند؟ خوب شما لابد بسیار تحصیل کردهاید.
خانباجی: من؟ من اصلا درس را به آن معنی قبول ندارم. آدم باید شکوفههای درخت وجودش در نسیم عشق و معرفت به دست نوازشگر نسیم...
مفیستوفلس: صبر کنید... اینها را که در کتُب چهل صفحهای گل منگلی روانشناسی به زبان ساده خواندهاید برای من تکرار نکنید... بگویید بدانم، شما با جادوگر بانو از قدیم دوست بودهاید؟
جادوگر: نه قربون... ایشونو اونروز که جاروم یاتاقان زده بود و وسیله نداشتم توی خط عطارد- دوزخ دیدم. وردست کنیزتون نشستن و تا خود جهنم از عرفان و عشق و رهاسازی خویشتن ِ خویش گفتن. من باهاشون دوست شدم از بس که خوشزبون بودن.
مفیستوفلس: آه... پس اصل جنس است... حدس میزدم.
خانباجی: من خیلی راحتم و خود را یک غنچه میبینم که در باغ وجود تازه دارد وا میشود.
مفیستوفلس: اینجا باز نشوید لطفا... امرتان را بفرمایید که متاسفانه سرم حسابی درد میکند.
خانباجی: جادوگر جان ِ گلم از دردهای شما گفتن و من دیدم دردهای شما بیشتر ریشه در اضطراب دارد... استرس است... من میخواهم با شما دوست باشم تا بیاموزید که چگونه استرس را کنار بگذارید و رها شوید و پرواز کنید.
مفیستوفلس: من با جادوگربانو در اتاق مجاور کاری دارم... شما اینجا راحت باشید... بفرمایید شکلات میل کنید.
جادوگر: خانباجی چیزای مصنوعی نمیخورن... خوراکشون تخم کفتر و سبزی کوهی و شیر بزغاله و قارچ وحشیه.
مفیستوفلس: جادوگربانو؟ بیایید شما.
جادوگر: بله قربون... امر.
مفیستوفلس: این جگر را از کجا یافتهاید؟
جادوگر:عرض کردم که... اونروز که جاروم یاتاقان زده بود...
مفیستوفلس: بله شنیدم. چند بار باید به شما قانون اول آشنایی را بگویم؟ قانون اول آشنایی چیست؟
جادوگر: صبر کنین قربون هولم نکنین... تُک زبونمه... صبر کنین... میدونما... الان میگم.
مفیستوفلس: "هر گاه با غریبه مواجه میشوید نخست به میزان وقاحت وی توجه کنید. میزان ابتذال و ناجنسی یک غریبه با میزان گستاخی در ورودش به اموری که به او مربوط نیست، نسبت مستقیم دارد."
جادوگر: ننه شما از من توقع داری قانون به این درازیو از بر باشم؟ ولی نه به جان خودم کلیاتش همیشه یادمه... خلاصه مطلب اینه که طبق قانون اول آشنایی هر چی غریبه زبونبازتر و خودمونیتر باشه خطرناکتره.
مفیستوفلس: تا من یک استکان چای نعنا بنوشم رفتهاید و طرف را مرخص کردهاید... اگر یکبار دیگر ببینمش که دارد درس روانشناسی میدهد وایزنهایمر را مامور میکنم برود آلمان، گربهی محبوبت را از جادوسرای بروکن، کت بسته سوغاتی بیاورد برای سگ پادی خانم.
جادوگر: شما تهدید نکنین سرورم امر بفرمایین... بنده یه تار موی شما رو به صد تا خانباجی نمیدم چه برسه به یه تار موی گربه سوگلیم.
مفیستوفلس: مردهشوی تعارف کردنتان را ببرد که از فحش بدتر است... بروید.
جادوگر: میرم ننه... شما خونتو کثیف نکن... بمیرم براتون که اینهمه دشمن دارین، دوستاتونم که ماییم، یه مشت خل چلُ ناقص العقل.
مفیستوفلس: جانم... بروید دکش کنید... برگردید با هم سوته دلان تماشا کنیم.
یکصد و پنجاه و نه
پری: بدن درد دارید؟
جن: نه... دیشب یه کم... الان نه.
پری: چرا پس دستتان را به کمر گرفتهاید آنطور؟
جن: خسته شدم از بس به پهلو خوابیدم.
پری: بمیرم.
جن: تعارف شابدالعظیمی نزن... فرشته نمیمیره.
پری: آناناس میخورید؟
جن: میترسم... نه.
پری: سوپ درست کنم؟
جن: میل ندارم... تو هیچوقت فک میکردی همه چی اینطور بیمزه بشه؟
پری: سوپهای پری هرگز بیمزه نمیشوند... سوپهای عمهتان بیمزهاند لابد.
جن: سوپو نمیگم... مثلا الان هفتهی چندم لا لیگاس؟ من که اصلا خبر ندارم.
پری: بارسا به گمانم اخیرا پنج تا زده به آتلتیکو... بحمدالله این زلاتان خوب چیزی شد برایتان... نان و عسل میخورید؟
جن: خسته شدم از عسل... دارم شکل هاچ میشم.
پری: دلتان هم بخواهد... زنبور به آن خوشتیپی... هر جا میرفت مور و مگس عاشقش میشدند.
جن: پری؟ چرا وقتی همه چی روبراهه همه چی همونجور روبراه نمیمونه؟
پری: زوال در ذات جهان است.
جن: من مدتیه راستش دیگه با هیچی خیلی حال نمیکنم... شاید این بخاطر پیریه.
پری: گذشته از اینکه اوضاع عالم چندان جالب نیست باید این تغییر اخیرتان را به فال نیک گرفت. شاید دارید کاملتر میشوید... گلابی که میخورید؟
جن: میترسم... نه... حالا شاید تونستم امروزو چیزی نخورم... یعنی میگی انزوا نشونهی تکامله یا الکی خوش بودن علامت نقصه؟
پری: یک صوفی رفت در گلستانی با یارانش. آنجا سر بر زانو گذاشت و به مراقبه مشغول شد. دوستانش گفتند بیا رز را بنگر و درختان و سرسبزی باغ را... یارانش فضولی هم کردند و برایش از آثار رحمت حق گفتند که " امر حق بشنو که گفتست انظروا سوی این آثار رحمت آر رو"... فضولها!
جن: حالا شما خودتو عصبانی نکن... ادامهی قصه رو بگو.
پری: القصه... صوفی گفت آثار رحمت الهی دل است... آنها که در باغ میبینید آثار ِ آثار است. باغ و میوه در دل است. " باغها و سبزها در عین جان بر برون عکسش چو در آب روان" صوفی گفت " جمله مغروران بر این عکس آمده بر گمانی کین بود جنت کده"... صوفی میخواست بگوید که از زیبایی توهمآمیز جهان فانی به لطف ازلی نهفته در جانتان متوجه شوید.
جن: خب آخه بدون همین چهار تا دلخوشی مبتذل که اینجا دل مخلوق میپوسه... اینجوری که پیش از مرگ میمیره.
پری: آفرین... همین است که صوفی سرانجام میگوید
" ای خنک آنرا که پیش از مرگ مُرد یعنی او از اصل این رز بوی برد."
جن: حالا همه اینا رو گفتی... من ولی الان پیتزا میخوام.
پری: دو ماه کشلقمه نخورید نمیمیرید... سلامتی صاحب مردهتان که حاصل شد خودم برایتان چانو ابتیاع میکنم.
جن: بعدشم آیس پک شکلات.
پری: افسوس... میگریزند از اصول باغها... بر خیالی میکنند آن لاغها.
یکصد و پنجاه و هشت
جن: جان من راس میگی؟ کی واقعه رو دیده؟
دلقک: شخص بنده.
جن: چطور اتفاق افتاده آخه؟
دلقک: سرشو کرده تو دهن شیر... شیر دهنشو بسته... الان گردنش به یه مو بنده.
پری: خبر مرگش را بیاورند برایم امیدوارم.
دلقک: آره خب... یائسگی همینه دیگه... نازکدلیِ خانوما به پروژسترون بنده.
پری: حرف دهانتان را بفهمید... به مرگ کسی راضی بودن، یعنی غیرت داشتن.
جن: پری؟ خداییش یه وقتا ازت میترسم... چطور میتونی اینقدر سنگدل باشی؟
پری: دل دل نکنید... من دل ندارم... لوحی هست که رویش به فراخور زمان نقشی پدیدار میشود.
جن: حالا هر چی... تو که مومنی... باهاس دشمنو به خدا واگذار کرد باقیشو دیگه خودش میدونه.
پری: من اما میگویم " نه تنها با مرگ دشمن مشکل ندارم، سهل است که دلشاد هم میشوم".
دلقک: چهار تا صغیر نون خور داشته. من که میگم واسش دعا کنیم. آیندهی بچههاش به دعای ما بنده.
جن: آخی... بچه هم داشته... بیمه نبوده؟
دلقک: بیمه که با سیرک قرارداد نمیبنده.
پری: فدای سرم.
جن: بچههاش چه گناهی دارن؟
پری: چشمشان کور تا پدرشان ولفگانگ دودَرهباز نباشد.
جن: امشب چرا مثل گلچهره سجادیه حرف میزنی فدات شم؟ من که میرم عیادتش... یه چن تا تراول از عدم برام ظاهر کن عزیزم.
پری: بله؟ از روی نعش پری مگر بگذرید که بگذارم برای درمانش هزینه کنید.
دلقک: جن جان پولو بیخیال. بزن فوری بریم ملاقات. الان ساعت چهار میشه دربون در بخشو میبنده.
جن: تو عوض اینکه ته همه جملههات به این زحمت یه "بنده" بچپونی دو کلوم با پری حرف حساب بزن راضیش کن دلش صاف بشه شفاعت کنه ولفگانگ شفا بگیره.
دلقک: پری کیلو چنده... پای عمر که وسط باشه هیشکی کارهای نیس... خدا خودش میدونه و بنده.
یکصد و پنجاه و هفت
پری: پیش بیحد هر چه محدودست لاست کل شئ غیر وجه الله فناست.
جن: لاست؟ من که هر جور حساب میکنم یه فنچیگری زیرپوستی توی این سریال میبینم که دلم باهاش صاف نمیشه.
گوته: این آن لاست نیست.
مفیستوفلس: میداند... دارد قِر میریزد... ت بدهید.
جن: توانا بوَد هر که دانا بوَد بقیهشم که لابد خودتون میدونین.
گوته: دال؟ در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد.
مفیستوفلس: دستم بگرفت و پا به پا...
پری: جسارتا از شعرای ضدارزشی نخوانید... ایرج میرزا هم شد ادیب؟
جن: آره قربون... از عطار بگو که یه نمه راست سنتی میزده.
مفیستوفلس: دو چشمش ازرق و چون قیر رویش نجاست میدمید از چار سویش.
جن: ناگفته نمونه عطار در این بیت مشخصات سوپرمدلهای این دوره زمونه رو وصف کرده... شین بده پری خانم.
پری: شهری که سنگفرش کهنسال کوچههاش، از آبروی ریختهی سائلان روز، وز بوسههای گمشدهی عاشقان شب، یا از رسوب مستی میخوارگان تر است. شهری که فضلههای سگان گرانبهاش، بازیچههای پنجهی پاک کبوتر است.
جن: ای شیطون... آره؟
گوته: تاج خروسهای سحر را بریدهاند، در خاک کردهاند، از خاک رسته خرمن انبوه لالهها.
جن: دِ نشد دیگه، اون اگه جر زد پری بود، تو باید کلاسیک بخونی.
مفیستوفلس: ایراد بنی اسراییلی نگیرید جن عزیز... الف بدهید.
جن: ای که در نسیه بری همچو گل خندانی پس سبب چیست که در دادن آن گریانی؟
مفیستوفلس: یعنی مُردهی این مغزت هستم که اگر یک ترابایت فضا داشته باشد نیم مگابایتش را هم به چیزی جز زن و فوتبال و راک و سینما اختصاص ندادهای.
جن: به به... به به...
پری: حواست کجاست جن عزیز؟ عالیجناب باید ی میدادند.
جن: دادن دیگه... مگه اون شعر نو نبود که با "یعنی" شروع شد؟
گوته: خیر نبینی آکروفوبیک، که مرا نقش مقابل پری قرار ندادی.
مفیستوفلس: نه... نگویید... به هم میآیند.
یکصد و پنجاه و شش
مادموازل: امیدم را به نخی بستم / بادبادک بازیگوش / در محلهی آنها / افتاد.
پری: آفرین... این شعر بود ها عزیزم.
مادموازل: میسی... نظر لطف شما میباشه.
پری: راستی شما چگونه مُردید؟
مادموازل: خیلی بیکلاس... در حمام سرم گیج رفت پایم لیز خورد افتادم سرم خوردش به جایی.
پری: بلافاصله مردید؟
مادموازل: نخیرم... هفت هشت دقیقه طول کشید به گمانم... جانم جمع شده بود در پایم بیرون نمیرفت... اگر بدانیند چقدر سخت بودش.
پری: چرا کمک نخواستید؟
مادموازل: تنها بودم... از اون گذشته، مطمئن بودم مُردنیم.
پری: خیلی ترسیده بودید لابد.
مادموازل: اولش بله... اما یک تار مویم افتاده بودش روی زمین درست نزدیک چشمم... دیدمش... طلایی بودش... هی بهش نگاه کردم سرگرم شدم.
پری: برایم تعریف کنید.
مادموازل: رنگ موهام برام جالب بودش... فهمیدم موهام نازک میباشه... فهمیدم اون موی جلوی سرم میباشه چون کوتاه هستش... فکر کردم که یک تار مو چند دقیقه قبل از من مرده اما هیشکی نفهمیده... گفتم پس تنها نیستم... منم یکی مثل این... خیال کردم مردهها حواسشون به هم هستندشون... دلم قرص شدش... گفتم از کجا معلوم که از این به بعد ایام بهکام مادموازل نباشه در میان مردگان؟
پری: ایام به کام شد آنوقت؟
مادموازل: در مجموع بله... مادموازل خوششانس بوده که جوانمرگ شده... تا دلتان بخواد اینجا مجال واسه شلنگتخته هستش.
پری: قبل از مرگ هم شعر میگفتید؟
مادموازل: مگه من ایرونی نمیباشم؟ دختر ایرونی از پنج سالگی شاعر میباشه تا...
پری: تا؟
مادموازل: تا دلش نمرده باشه.
پری: من شعر نمیتوانم بگویم.
مادموازل: منم نمیتونم... اینها انشای عمودی میباشه.
پری: یک انشای عمودی برای من بگو.
مادموازل: من بودم / که تلخ ِ روزگارم را / آرام / کنار چرکمردهی بالهایم / بر دیوار تو آویختم.
پری: ای پدرسوخته... برویم جایی... شام با من.
یکصد و پنجاه و چهار
جن: ناخودآگاهم حتما یه چیزی میخواسته بگه... در باب ایمان و این حرفا.
پری: ربطی ندارد.
جن: آخه گوش کن... بعد نازجن اومد نشست کنارم... نازجنو که برات تعریف کردم... خواهرکوچیکهی ماهجن و گلجن دخترای همسایهمون. تا همینجاشم حواسم بود که خواب میبینم.
پری: شما خواب نمیبینید. جن خواب نمیبیند. خواب مجردات چیزی جز توقف زمان نیست. بیداری شما معادل خواب انسانهاست.
جن: بگذریم... خانومی که شما باشی نازجن یهو بیمقدمه منو بوسید... من اگه یه اپسیلون شک داشتم که دارم خواب میبینم با اینکاری که نازجن کرد به یقین رسیدم... آخه اون خیلی وارفتهتر از این حرفاس که بخواد اینجوری ابراز احساسات کنه... تین ایجرهم که هست دیگه بدتر... میدونی که اصولا تینایجرهای مونث خیلی بیبخارن مگر در موارد استثنایی و خاص.
پری: نازجن کجا تین ایجرند؟ عکس مراسم تولدشان را دیدهام. روی کیک، یک و هشت و شش تا صفر گذاشته بودند.
جن: در مقیاس اجنه هجده میلیون سال تینایجر محسوب میشه... بعد دختره بیحیا پاشد رفت پردهها رو کشید و درو قفل کرد. منو میگی؟ خشکم زده بود.
پری: تمنا دارم بقیه را توصیف نکنید.
جن: نه اونجوری نشد که فکر میکنی... برگشت اومد طرف من با یه کارد بلند سرمو گوش تا گوش برید. از اینجا به بعد من موقعیت ناظر با رعایت فاصله رو داشتم... بعدش نشست سر بریدهمو گذاشت توی دامنش و یه آلبومو باز کرد و شروع کرد به ورق زدن و تماشاکردن... گاهی با انگشت به یه عکس خاص اشاره میکرد که من ببینم در حالیکه چشمام به سمت بالا برگشته بود.
پری: شام زیاد خورده بودید... اینها تعبیر ندارند.
جن: حسم این نیس که تو میگی... وقتی خواب میبینم خودم میفهمم که کدوماش چرنده کدوماش تعبیر داره... حالا تو بگو.
پری: برویم جایی که پیتزای ایتالیاییِ خوب داشته باشد.
جن: اهل این حرفا نبودی... میریم... اول تو بگو این تعبیرش چی بوده.
پری: چه میدانم... لابد نازجن دلباختهتان شده و عنقریب از طناب فیضبوک بالا میآید و میپرد در بغلتان.
جن: خوابمو گفتم که تعبیرشو بگی نه اینکه مسخرهم کنی.
پری: میخواهم خوابتان را نگویید. میخواهم اصلا خواب نبینید. لعنت بر آن تقدیر سعد یا نحسی که میشود از خوابهای من و شما تعبیر کرد... دو روز آمدهایم اینجا آنهم نه به ارادهی خودمان. خیر سرمان روزی هم میرویم و باز نه به ارادهی خودمان و خلاص... دیگر اینهمه قیل و قال ندارد.
جن: عصبانی شدی؟
پری: خیر... راستی به نظر شما رز سیاه روی پوست قشنگتر خالکوبی میشود یا سرخ؟
جن: هان؟
پری: یک آپشن دیگر هم هست که یک پیچک از مچ تا بازو... ولی آن کمی خز میشود نه؟
جن: پری؟
پری: جانم؟
جن: خدای من... پس قضیه نازجن واقعیت داشته چون احتمالش بیشتره که الان خواب باشم.
پری: نه... خستگی به استحاله انجامیده.
جن: خدا به خیر کنه.
پری: بله شما کماکان دعا کنید... میروم آرایش کنم... اگر تو عاشقی مذهب چنین گیر چو شمع از شوق معشوقت چنین میر.
یکصد و پنجاه و دو
مفیستوفلس: یعنی میخواهم بگویم در کل مساله ناسوتیتر از آن است که گمان میکنی.
جن: بذا ببینم دُرس متوجه شدم... میگی که توی روابط مخلوقات با هم اثری از یه روح حسود ضدعشق دیده میشه؟
مفیستوفلس: نگوییم حسود... تمامیتطلب واژهی گویاتریست.
جن: این منو آروم نمیکنه... فرض کنیم خدا خوشش نمیاد که موجودات با هم گل و بلبل باشن... این چه ربطی به حس پوچی من داره؟
مفیستوفلس: در قبر نیفتید... روح هستی عشق است... همان است که روی بوم نقاش میآید یا در انگشتان نوازندهی ساز حلول میکند... همه چیزعلاقه است. سهم شما از علاقه همان فرشتهی دونپایه است که به ماموریت در ایران تبعید شده... فرض کنیم عشق نیست و میخواستید نظربازی مختصری کرده باشید و کردهاید و تمام... ولی آخر سهم شما از گوهر عشق هم بیش از این نیست... مگر دینداریتان غلیظ تر و خالصانهتر از این میبود اگر دل به آسمان میباختید؟ مگر داوینچی میشدید اگر نقاشی میکردید؟ توجه مبتذل و بیمقدار شما به آن فرشتهی بسیار معمولی معطوف شده و جهان نمیخواهد حتی توجه ناچیز شما را هم از دست داده باشد این است که خرابکاری میکند. نمیگذارد اوضاع بر وفق مراد شما جریان داشته باشد. از هم دورتان میکند. کارها را سخت میکند... موش میدواند... حستان را خراب میکند و تا زمانیکه نگاه علاقهتان را از چیزی جز خودش برنداشته باشید شما را از آرامش و توان و امید بیبهره خواهد ساخت... گناهتان آنجاست که حواستان نیست: عشق آن شعلهست کو چون برفروخت هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت.
جن: آخی این پیرزنه چه مظلوم نشسته سر قبر میتش... حلوا بخورم؟
مفیستوفلس: کلیدینیوم سی ظهرتان را نخوردهاید حلوا برایتان خوب نیست... گرفتید چه میگویم؟
جن: منطق میگه تو یه چیزای درستی داری میگی ولی ایمان میگه اینا همش سفسطهس پشتش یه جور وسوسهس.
مفیستوفلس: روی سنگ قبر مردم پا نگذارید. ببینید... اینجا صف در صف مردگان خوابیدهاند. اینجا نمایشگاه دستاوردهای همان روح است که میگویم. به تعداد این سنگها، مخلوقاتی هستند که علایق غیر الهی شان را روزی به اجبار در اینجا ترک کردهاند و رفتهاند. برای آن روح دشوار نبود که مقدر میداشت تا مخلوقاتی که به هم دل بستهاند با هم بمیرند... البته این امر اکنون برای شما عجیب است اما اگر بنای هستی بر این بود آنوقت عادت میشد و طبیعی به نظر میآمد... چرا اینگونه نیست؟ چون قرار است که در نگاه یکی از دو دلداده خاک بپاشند و در سیاهی مطلق به جستجوی معشوق ازلی گسیلش دارند و آن دیگری که زنده میماند نیز نگاهش را اگر شده برای چند روز به سمت آسمان برگرداند.
جن: پس تیریپ روکم کنیه ... شربت بخورم؟
مفیستوفلس: نه... مزهی مولتی ویتامین میدهد.
جن: کاری ازم برنمیاد پس... یا باهاس پریو فراموش کنم یا مسیر زندگیم تا ابد همینجور سربالایی میمونه.
مفیستوفلس: نیفتید در قبر... راه دیگری هم هست البته... متعادل باشید... یکی به نعل یکی به میخ... برای خودتان قانون داشته باشید که به اجبار فرض کنید هر قدر شما به مخلوقی دل بسته باشید خالقش بیش از شما به او دلبسته است و بر تملک او حق دارد.
جن: آخر ِ زمون شده... شما داری تبلیغ دین میکنی غیرمستقیم... این پیرزنه چه آشناس من اینو یه جا دیدم.
مفیستوفلس: سه قطعه آنطرفتر سر قبر میتش اشک میریخت.
جن: یعنی چی؟ یوسین بولت هم هزار متر رو در سی ثانیه نمیتونه طی کنه... این چطور اینجاس؟
مفیستوفلس: ساده است... او هم جن است. در ادارهی امنیت عرش کبریا کار میکند... شنود میکند و گزارش میدهد که عشاق زنده سر مزار معشوق چه زمزمه میکنند.
جن: قبرستون که مامور نمیخواد.
مفیستوفلس: در قبر نیفتید... من نمیدانم چرا در این قبرها را باز میگذارند.
جن: شیطان نمیتونه تسلی بده... دو ساعت راه رفتیم هیچی به هیچی... بدتر گیج شدم... برم دو رکعت نماز بخونم شاید خوب شم.
مفیستوفلس: ماند الا الله باقی جمله رفت شاد باش ای عشق شرکتسوز زفت.
یکصد و پنجاه و یک
مفیستوفلس: به گمانت برای سفر وقت خوبیست؟
جن: تو میگی نیس؟
مفیستوفلس: بیسلیقگیست... در ضمن مرا " تو" خطاب نکنید آقا پسر.
جن: چشم... میدونی؟ من عوض شدهام عالیمقام.
مفیستوفلس: خسته شدهاید؟
جن: نه اصلا... میگم مگه من ساخته نشدم که جن باشم؟ خب بالاخره باهاس شروع کنم از یه جایی دیگه... نه؟
مفیستوفلس: دقیقا بگویید چه اتفاقی افتاده... ناخن هم نجوید بهداشتی نیست.
جن: ببین یهو میبینی وقتت کمه... حالا یا یه شب حالت بد میشه یا یه روز فردای تولدت بوده یا توی آینه زیاد نگا کردی یا هر چی... بعد فک میکنی به کل زندگیت به عنوان یه جن، میبینی هیچ پخی نشدی... میبینی از ظرفیتای خودت استفاده نکردی... ظرفیتات معطل موندن... هی گفتی فردا فردا فردا... از اون ایدهآل کوفتیت که فاصله داری هیچ، به نرُم خودتم مشکل برسی.
مفیستوفلس: خیرالکلام قَل و دَل... فهمیدم دیگر، اینهمه توضیح لازم نیست. همین بود؟
جن: حدیثم بلدی که شیطون... نه فقط همین نیست... فک میکنی که وقتی یکیو دوس داشته باشی و بیاد کنارت باشه حالت خوب میشه... بعد وقتی میاد میبینی حوصلهی قر و اطوار طرفو نداری... بعدشم آخرش چی؟ واقعا آخرش چی؟
مفیستوفلس: تمام شد؟
جن: ای بگی نگی.
مفیستوفلس: شما زیاد فکر میکنید دوست عزیز. زیاد شک میکنید. شک مقدمهی پیدایش شبههی شیطانیست. فاوست هم زیاد شک میکرد اگرچه روح مهربانی داشت. از این منظر شما به فاوست شباهت دارید اما دغدغههاتان اساسا با او متفاوتند چرا که او خردمند بود و تعالی روح را میجست... گریبان شما را بحران ورود به چهل میلیون سالگی گرفته است.
جن: واسم کییرکگارد نخون خودم اینارو از بَرم... میخوام پدرسوخته باشم مفیستو... میخوام هیشکی دوستم نداشته باشه... میخوام یه دستگاه باشه مث توی فیلم مردای سیاهپوش که یه برقی بزنه بعدش همه منو یادشون بره... میخوام پری رو توی وضع بدی با نوجن غافلگیر کنم یه تف بندازم رو زمین برگردم پشتمو کنم بهشون برم بیرون... میخوام شب با روسپی باشم صب که پا شد ببینه فلنگو بستم یه فحش پشت سرم حواله کنه... میخوام مشمول سنت املا و استدراج بشم، گند بزنم به عالم که شاید یه روز چوبشو بخورم یا نه... میخوام اگه یه شب حالم بد شد دراز بکشم رو به سقف بگم بیا منو ببر گور پدر دنیا... میخوام خودمو گرون بفروشم... میخوام طرف حسابم یه مشت اجنه بیمرام و قلچماق باشن که دلم واسه هیچکدومشون نسوزه... میخوام رَکب بزنم... میخوام هر چی تو این کلهی خرابم هس بکشم بیرون بچینم رو میز، تعارف و رودرواسی و مهربونی و حماقت و شعر و معرفتو جدا کنم بندازم دور.
مفیستوفلس: اهل پیادهروی هستید؟
جن: با شما آره.
مفیستوفلس: برویم قبرستان... قدم بزنیم و صحبت کنیم.
جن: سیگار بیارم یا داری؟
مفیستوفلس: لازم نیست... پس فقیر آنست کو بیواسطهست شعلهها را با وجودش رابطهست.
یکصد و چهل و نه
پری: میل معشوقان نهانست و ستیر میل عاشق با دو صد طبل و نفیر
گوته: رحم کن بر وی که روی تو بدید فرقت تلخ تو چون خواهد کشید؟
مفیستوفلس: درد را مردی اگر باشد خوشست...
گوته: جر نزنید عالیمقام. مرد را دردی اگر باشد درست است.
پری: صبر کنید یوهان... عالیجناب از تقلب مستغنیاند. نیکوترست اگر بگویند و بدانیم چرا شعر را واژگون میخوانند.
مفیستوفلس: نه... تقلب بود... دید شیطان از ملائک اسپهی سوی صف مومنان اندر رهی. قبول است؟
پری: یاقوتِ جان فزایش از آب لطف زاده شمشادِ خوش خرامش در ناز پروریده
گوته: همچو شکر با گُلت آمیختم نیست عجب گر سر خاریم نیست
مفیستوفلس: تا نبرد تیغت اسماعیل را تا کنی شهراه قعر نیل را آن توکل کو خلیلانه ترا وآن کرامت چون کلیمت از کجا؟
گوته: قبول نیست... طبق نسخهی تصحیح شدهی رینولد نیکلسن این دو بیت را جابجا خواندید.
مفیستوفلس: چه تفاوت دارد گرامی؟ پری باید به هر حال الف بدهد.
پری: این مشاعره نیست عالیجناب... چیزی که میخواهید با گوشه کنایه برسانید به جن مربوط میشود؟
گوته: من بروم جینامهام را بررسی کنم... شاید برقنامهای طنزآمیز از بتینا برایم پیشفرست شده باشد.
پری: یوهان نازنین... ما بعدتر به شما خواهیم پیوست برای ادامهی مشاعره.
مفیستوفلس: شنیدهام که جن را چون موم در دست گرفتهاید و میپیچانید. هر زمان به سیاقی... هر دَم به شکلی.
پری: اینطور نیست... من محذوراتی دارم.
مفیسوفلس: محذوراتتان به خودتان مربوط میشود... ذوق این بچه را چرا کور میکنید؟
پری: بهای ایمانم را میپردازم.
مفیستوفلس: به گمانم بهای ایمانتان از حساب شخصی ایمان جن برداشت میشود... میدانم که گفتهاند از تصویرسازیهای ابلیس بپرهیزید اما تجسم کنید که ابراهیم بر فراز کوه ایستاده و به سوی اسماعیل برمیگردد و علیرغم ترس و نومیدی کودک، کارد را میکشد.
پری: آن داستان ختم به خیر شد.
مفیستوفلس: شاید... البته ابراهیم سربلند شد... اما اسماعیل؟ میتوانید مجسم کنید که آن کودک ترسیده تا چه حد نزدیک بوده ایمانش را از دست بدهد؟ آدمها مثل شما طیالارض نمیکنند بانو... خسته میشوند... آدنوزین تری فسفات در سلول میسوزد تا کودک از کوه موریه بالا برود... اسید لاکتیک در عضلاتش انباشته میشود... دهانش خشک میشود... و آنگاه تازه باید شاهد بده بستان عاشق و معشوق ازلی باشد که آیا زنده بماند یا نه. این بیرحمیها خطرناک است. ایمان، چشم نیست که تا ابد در کاسهی سر مخلوق کار گذاشته باشند. ایمان، گردنبند است که موجودات ممکن است بازش کنند و بر زمین بگذارند.
پری: دیگر حقیقتا از وسوسهی ابلیس به خدا پناه میبرم... مراسم استقبال از پری چه ربطی به حفظ ایمان جن دارد؟
مفیستوفلس: به خاطر معشوق ازلیتان، ذوق کودکی را که به شما امید بسته، کور نکنید. شما با این سلوک یک بام و دو هوا به جن و به معشوق اصلیتان بد میکنید. آتئیست باشید یا جنگریز، نه هردو... تمام حرف من این است.
گوته: مجددا سلام. فکرش را بکنید بتینا مرا در فیضبوک افزوده است. آه اگر شارلوت بداند... بگذریم... پری بانو الف را بدهید.
پری: او فرو افگند خود را از وداد در میان عمق آبی اوفتاد.
یکصد و چهل و هفت
پری: تو که دست تکون میدی به ستاره جون میدی میشکفه گل از گل باغ وقتی چشمات...
جن: پری؟
پری: سلام سلام... بلند خواندم که بیدار شدید؟
جن: تو اینجا چکار میکنی؟
پری: کاری که همه در آشپزخانه میکنند. صبحانه درست میکنیم... چای دم میکنیم ... کزت بازی درمیآوریم... بنشینید... چایتان را شیرین کنم یا اول املت؟
جن: مگه قرار نبود امروز برسی.
پری: رسیدهام دیگر. خوشحال باشید. بفرمایید... این هم من که هی میگفتید.
جن: ...
پری: بنشینید دوست من. لب و لوچهتان را جمع کنید. خانه چه تمیز است... مسلما کار شما نیست.
جن: جادوگر به امر مفیستو...
پری: وغضب الله عليهم و لعنهم جهنم وسائت مصيرا اما دستشان درد نکند. درب خانهام را حسابی به روی اشرار باز کرده بودید ها... لاغر نشدهام؟
جن: خیلی.
پری: شما فرق نکردهاید. بخورید دیگر... سرد شد.
جن: ...
پری: میخواستید از من استقبال کنید؟
جن: آخه این که دُرس نیس.
پری: آسمون آبی میشه اما گل خورشید رو شاخههای بید دلش میگیره... بشقاب را جلو بگیرید نریزد... دره مهتابی میشه اما لالا لای لای از برکههای آب لالای لالای لای.
جن: من خوشحالم ولی ناراحتم... دارم خفه میشم.
پری: گوش کنید... از پری که نمیشود بر اساس تعالیم شیطان استقبال کرد. میخواستید مرا در آغوش بگیرید که بدانم دلتان تنگ است؟ من فرشتهام نازنین... من بصیرم... من قلبت را میبینم به همان وضوح که شما این تکه نان را میبینید.
جن: الان چیکار کنم؟
پری: صبحانه بخورید و برایم تعریف کنید که بارسا برای این فصل چگونه یارگیری کرده... بعد هم بروید دستبندم را بیاورید. وای به روزگارتان اگر بسیار گرانبها باشد.
جن: کاش یه آدم معمولی بودی یا نهایتش یه جن مث خودم.
پری: گل گلدون من شکسته در باد...
جن: ببین دوسِت...
پری: هیس... دستبند... یالا... گل شب بو دیگه لالای لالای لای... کی گل شب بو رو لالای لالای لای.
یکصد و چهل و شش
مفیستوفلس: خوب است؟
جن: یه کم زرد نیس؟
مفیستوفلس: بیا و خوبی کن... خودت میرفتی میگرفتی.
جن: همینم مونده پاشم برم کریمخان خرید کنم. ما که مث شما مصونیت دیپلماتیک نداریم قربان یهو وسط دعوا میگیرنمون. نه همین خوبه... اونوخت چند؟
مفیستوفلس: بگذارید بیاید و بپسندد آنوقت حساب میکنیم.
جن: پری نپسنده هم نمیگه... شما بگو چند.
مفیستوفلس: میگویم حالا... با فروشنده شرط کردهام که اگر به مچش تنگ بود ببرید تعویض کنید.
جن: خدا پدرتو... آخ نه چی دارم میگم... خیر از جَوونیت ببینی.
مفیستوفلس: کدام جوانی جن عزیز... عنقریب با ملکالموت جلسهی معارفه خواهم داشت.
جن: این حرفا رو نزن شگون نداره... صبر کن فردا پری میاد حال و هوامون عوض میشه.
مفیستوفلس: خانه تمیز است.
جن: آره کار رفیق شماس... میگما این جادوگربانو خیلی بامرامه... کی توی این دور و زمونه از وسیله نقلیهاش واسه تمیز کردن خونه مردم استفاده میکنه؟
مفیستوفلس: وظیفهاش بوده... خوب... آمادهاید کاملا؟
جن: آمادگی نمیخواد... خونه تمیزه... کادوشم که گرفتیم.
مفیستوفلس: این سهلانگاری را از شما انتظار نداشتم. مردها مرتکب چنین خطایی میشوند. شما که باید باهوشتر باشی.
جن: به نظرت چیزی کم و کسره؟
مفیستوفلس: شبیهسازی کردهاید یا نه؟
جن: مگه زلزله قراره بیاد که مانور بدیم... پریه بابا... پری خودمون.
مفیستوفلس: یکی از اشتباهات فاحش مردانی که از معشوق دورند این است که جزییات دیدارشان را قبلا شبیهسازی نمیکنند. در نتیجه یادشان میرود که نباید بیش از حد صادق و فروتن باشند و خودمانی رفتار کنند. برای زنان وقتی پس از مدت مدیدی با شما ملاقات میکنند هیچ چیز به اندازهی دستپاچگی و اشتیاق موجود در اولین برخورد شما اهمیت ندارد. تسلط و خونسردی دلسردشان میکند. یادتان باشد که در هر حال، شما در نظر زن کمتر از آنچه باید، از فراق زجر کشیدهاید. این پیشفرض غریزی آنهاست باید خلافش را ثابت کنید. عمدا دست و پا چلفتی باشید و خود را سرگشته نشان دهید. یکی دو قدم پابرهنه از خانه بیرون بدوید و او را در راهرو بغل کنید. به نگاه همسایهگان اهمیت ندهید. جوری رفتار کنید که انگار قضاوت مردم برایتان در برابر حجم شوق و دلتنگیتان هیچ است. کیفش را فورا از او بگیرید. بر اساس فصلی که در آن هستید نوشیدنی آماده داشته باشید. هیز نباشید... نباید فکر کند که این دلتنگی ریشه در غریزه نیز دارد. حرف که میزند ذوق کنید. کلامش را قطع نکنید. یادگاریهایش را جلوی چشم بچینید طوری که خیال کند در تمام این مدت نامهها و کادوهایش روی میز شما بوده است. کادوتان را فوری تقدیم نکنید. آن را پنهان کنید تا زمانی که اشتیاق و هیجان اولیه فروکش کرد آنوقت رو کنید. کادوتان چند مرحلهای باشد. از کوچک و ارزان به بزرگ و گرانبها... میبینم که دستبند را در کشوی میزتان انداختید... خبر مرگتان تا فردا آن را به نحو احسن بستهبندی کنید. تلفن را صامت کنید... در چند دقیقهی نخست، زنگ تلفن میتواند به همه چیز گند بزند. تاکید میکنم که با هم روی تختخواب ننشینید... حتی یک حرکت اروتیک اضافی باعث تخریب ذهنیت او میشود. آن ته ریش صاحب مردهتان اگر سیصد و شصت و چهار روز سال بر چانهتان باشد مشکلی نیست اما فردا نه... فردا در بهترین سر و شکل ممکن باشید چون با خود خواهد گفت برای من اهمیت قائل نشده که این شکلی به استقبالم آمده. تمام نامههای ایشان را دوباره بخوانید و رئوس مطالب را از بر داشته باشید ... بیشک از شما سوالاتی خواهد کرد و وای به روزگارتان اگر یادتان نباشد که در مورد کدام موضوع دارد حرف میزند... و سرانجام یک اخطار... اگر برایتان لباس سوغاتی آورد به هیچوجه همانجا جلوی او امتحانش نکنید... اگر اندازهتان نباشد بیچارهاید... حس مبهمی متشکل از ناامیدی و غصه و خشم گریبانش را میگیرد... از خودش ناامید میشود که چرا دقت نکرده و از اضافهوزن شما به ستوه میآید.
جن: ببین شما یه جزوه میدادی راحتتر نبود؟
مفیستوفلس: بابت دستبند چهارصد هزار تومان بدهید.
جن: چی میگی... این دست کم سه میلیون قیمت داره.
مفیستوفلس: باقیاش را خانم و آقای فِلس تقبل کردهاند.
جن: چه غلطا... یادم باشه ایندفه گوته رو دیدم بپرسم فِلس فامیلیت بود یا داری کلاس میزاری.
یکصد و سی و چهار
دلقک: مشکی نپوش... جلسه اول خوبیت نداره.
جن: لیمویی بپوشم که میشم مث قرصِ قمر... اضافه وزن دارم... مجبورم میفهمی؟
دلقک: سرمهای یا قهوهای سوخته تنت کن... بعدشم دیگه از فردا چیپس و بستنی و جانک فود نخور.
جن: آخه پس من چی بخورم؟
دلقک: شما کارد بخور. خسته نشدی سر یه دِیت که میشه ماتم میگیری که فقط باید مشکی بپوشی؟
جن: حالا مگه قراره خواستگاری بریم که مته به خشخاش میذاری؟ یه ملاقات دوستانهس دیگه.
دلقک: دوستانه کجا بود... طرف آس سیارهی خودشونه... تمام بچه مایهدارای صورت فلکی آندرومدا تو کفِ اینن.
جن: اینا که میگی ربطی به دوستانه بودن ملاقاتمون نداره. گفتی دلمون گرفته بریم بیرون... بعد گفتی پارتنرت رفیقشم میاره منم گفتم اوکی... آس بودن طرف به من چه مربوطه؟
دلقک: توی این ملاقاتا هر چیزی ممکنه. مگه نشنیدی گفته هیچکس را با زنان محرم مدار، که مثال این دو پنبهست و شرار.
جن: داداش تو دیگه بالاغیرتا مثنوی نخون آیم ریلی سیک آف ایت.
دلقک: حالا چیکارت کنم... میجنبی یا نه؟ دیر شد.
جن: چه گرد و غبار غلیظی... میگم خطرناک نیس بیرون میریم؟
دلقک: مگه اجنه خاکشُش ندارن؟ پس چطوری میری زیرزمین ؟
جن: اون که آره... راستی امروز که همه جا تعطیله...
دلقک: میریم فَشم... فشمو که نمیشه بست.
جن: میگم نمیشه کنسل کنی بشینیم بیست یک بازی کنیم؟
دلقک: ...
جن: پامم که درد میکنه...
دلقک: با من بازی نکن جن جان... طفره نرو اصل حرفتو بزن.
جن: پری.
دلقک: جونت در آد... ورقا رو بده جدا کنم... هر چی ببازی میذارم جیبما.
جن: تکلیف خانوما چی میشه؟ حداقل بهشون خبر بده.
دلقک: بیخیال... آس آندرومدا رو زمین نمیمونه.
یکصد و بیست و یک
دلقک: باز سبزیجات هِلتیتره... من سبزیجات.
جن: خب پس شد یه پپرونی یه سبزیجات یه مکزیکی... مفیستو داداش پپرونیاش خیلی تند و تیزه ها.
مفیستوفلس: باشد... از آتش که داغتر نیست... اما رسم ادب آن بود که نخست بانو سفارش دهند.
جن: پری دل درد داره... میگم استیک کامبو بیاره براش.
دلقک: آره؟ هنوز دل درد میگیرن حاج خانوم ؟ سن یائسگی بالا رفته.
جن: لا اله الا الله...
مفیستوفلس: آی آی... هیس... چه میگویی بزرگوار؟
جن: آخه این واسه من حواس نذاشته. یادم نبود شما اینجایی.
مفیستوفلس: بگویید برای بانو ساندویچ را بدون سس بیاورند.
پری: عالیجناب من گرسنه نیستم... نان و شیر خوردهام.
دلقک: اِوا ماهِ غریبستان ! نکنه برای ایتام هم نون و خرما میبرین شبا؟
جن: آقا... عزیز... دوست من... شما با پری چی؟ حرف نزن.
دلقک: تیک ایت ایزی جن جان... اصلا خودم میرم میگیرم میام... میخوام قدم بزنم.
جن: خوش گلدی... درو ببند صدای اذون نیاد مهمونمون میترسه.
پری: عالیجناب دمغ هستند کمی.
مفیستوفلس: نگران دوست مشترکمان هستم. بی خبر ماندهایم.
جن: کیو میگه؟
پری: دوست من پادی با عالیجناب آشنا هستند.
جن: ما که ایشونو ندیدیم ولی وصفشونو زیاد شنیدیم... ببینم مفیستو خان شما یه نمه عاشق نمیزنی؟ اونم به اشخاص نامریی.
پری: اگر نامریی بودند که رد عشق را نمیشد گرفت.
مفیستوفلس: قرائت جن از عشق حقیقیترست بانو. میدانید آدمها چگونه به وجود سیاهچالهها پی بردند؟ آنها دیدند که ستارهای حول همدمی نامریی میچرخد و جریانی از ماده از طرف ستاره به سمت بیرون وجود دارد. ستارهای گردِ یار نامریی میگردد و جرمش را به جان آن دیگری می ریزد.
جن: خوب چرا اون یکی جونشو واسه این یکی نمیده؟
مفیستوفلس: چون جرم سیاهچاله بیشتر از ستاره است. همانطور که معشوق عزیزتر است. همانطور که یار مهمتر است.
پری: روایت شاعرانهای از یک پدیده فیزیکی ست.
جن: اگه این پدرسوخته بازیا رو بلد نبود که رفیقِ تین ایجرت باهاش چیک تو چیک نمیشد.
مفیستوفلس: گر بگویم از فراق چون شرار... تا قیامت یک بوَد از صد هزار.
پری: لعنت بر شیطان... به دلقک زنگ بزنید که برای من هم پپرونی بگیرد. غذایی بخوریم که به سوختنش بیارزد.
یکصد و بیست
جادوگر: چیزی که تو دنیا فَت و فراوونه مرد... معجون جذب جرج کلونی رو آماده دارم میخوای بهت بدم ببری فردا خر شِه بیاد خواستگاریت؟
مادموازل: نخیرم... من همون آقا مفیستو برام مهم میباشه و لا غیر. شما به ساخت معجون ادامه بدین.
جادوگر: آخه خواهر... خانوم ... عزیز ... رفیق... زنیکه! اگه میخواس بماسه تا حالا ماسیده بود... ولش کن برو پی یکی دیگه.
مادموازل: حیثیت میدونی چی میباشه؟ حاشا که من بذارم آب خوش از گلوی مفیستوی منهای مادموازل پایین بره.
جادوگر: خود دانی... ماریتوس سیکوئسترا سِسا میلاتوس مفیستوس بونوم اِستیوپیدانا پادی دودیانیس مادی هَپیوناس.
مادموازل: خیلی میبخشیندا هنوز کار داشته میباشه؟
جادوگر: زبون به دهن بگیر دختر جان وردمو بخونم که عمل بیاد.
مادموازل: موثر هستندش؟
جادوگر: عینهو آبی که بریزی رو آتیش... خب... اینم که از این... یالا پنجول گربه رو ماچ کن بده باید بندازم تو دیگ.
مادموازل: خدای من مادموازل به چه اقداماتی مجبور میباشه... نمیشود با انگشت روی پنجه گربه بوس بگذارم؟
جادوگر: دِ آخه همین قرتی بازیات طرفو پروند که حالا منو اسیر کردی برات معجون دفع رقیب درست کنم دیگه. شما با انگشت بوس میذاشتی اونوخت پادی جون فرنچ کیس میدادن.
مادموازل: اسمش را مَیاورید جادوجان بانو... دراز ِبیقوارهی زردنبو با آن لهجهاش که معلوم نیستش مال کجایه.
جادوگر: و من الفاسقین و الکاذبین و الشیاطین و الکفار لفی ضلال پوف... خب... حاضره... بیا شیشه رو بگیر اینجا ببینم.
مادموازل: بفرماییند... آه که زنی در سماجت جاودانهی دلش چه کامیاب خواهد بود به کورچشمی کلاغهای زرین.
جادوگر: مادموازل؟ بالاغیرتا عالیجنابو دوس داری؟
مادموازل: بدیهی میباشه. واسه چی سوال مطرح بوده هستش؟
جادوگر: آخه قربون عشق و عاشقیت برم موبایلت که همینجا سی بار زنگ خورد دو بارشم از یک نفر نبود... الانم که پژمان دم در منتظرته که ببرَتت... به گردنتم که یه پلاک آویزونه روش نوشته شهرام... توی شرکت هم که خبر دارم فقط مونده با دربون بخوابی... من که عقلم قد نمیده این چه گیریه به عالیجناب ما دادی.
مادموازل: اینا فرق مینمایه. اگر مفیستو خیانت نمیکردش مادموازل بسیار وفادار میبودش.
جادوگر: پس این پژمان و شهرام چی؟ این بدبختا که خیانت نکردنو چرا سر کار گذاشتی؟
مادموازل: اینا که آدم نمیباشن... هدف عالیجناب میباشه.
جادوگر: خب خوب شد که اینو گفتی. اینی که تو شیشهات ریختم دواگلی بود. صلاحیت جادو جنبل نداری. آدما برات حکم پله رو دارن... از تو خطرناکتر تو دنیا آدم نیس.
مادموازل: جادو جان بانو ؟ مادموازل از شما انتظار نمیداشته... مگر من زن نمیباشم؟
جادوگر: زنی که زنی. حالا خدا زده تو سرم جادوگر شدم... آدمم... فمینیست که نیستم.
ادامه مطلب
یکصد و پنج
پری: بارسا میزبان رکرتیوو اوئلوا میباشد.
جن: میدونم... وقت نیس ببینم... میگم مسواک برقی رو نبرم... شارژر میخواد، جا میگیره.
پری: باشد... حالا چمدانتان را رها کنید بیایید اینجا روی میز را بنگرید که پری چه تدارک دیده است.
جن: میگن اونجا از الان تا اوایل جولای بارندگیه... فک کن...
پری: بله ... باران... به به ... اینجا را ببینید... چه قدر چیپس... وای ماست هم که هست.
جن: مرسی بذار میخورم حالا... پری؟ چشمای من دو مگا پیکسله... یعنی میگی عکسا خوب در میاد؟
پری: همان کافیست... مگر میخواهید از کجا تصویربرداری کنید؟
جن: منظرهها رو میشه گرفت... میترسم ماکروها خوب در نیاد... مثلا از گلها، وقتی از نزدیک بخوام بگیرم.
پری: گل اینجا هم هست... گلهای اینجا عزیز نیستند؟
جن: تو رزولوشن چشمات چنده؟
پری: هشت مگاپیکسل... وقتی جوانتر بودم بیشتر بود... وای اینجا را ببینید... چه شکلات های خوشمزهای داریم... بیایید... بیایید.
جن: کاش من چشمای تو رو داشتم... فک کن چه عکسایی میگرفتم.
پری: شکلات نمیخواهید؟
جن: گرمیم میکنه.... جوش میزنم از ریخت میفتم سفر زهرمارم میشه.
پری: ...
جن: اونجا الان سرده... میگم هوگوباس رو ببرم بهتره، نه؟ عطر خنک به درد نمیخوره.
پری: بله ببرید... راستی نگاه کنید... آسمان چه صاف است... ستاره بشمریم؟
جن: برمیگردم میشمریم... به نظرت دوربین دلقکو قرض بگیرم؟
پری: لازم نیست... نه... چشمهایمان را عوض میکنیم... برخیزید.
جن: مگه تو لازمشون نداری؟ بدون اونا که تا آسمون سومم نمیتونی سالم برسی.
پری: نه... خوب، بگذارید هماهنگ کنیم... چشمهایتان را در پیشدستی سمت راست بگذارید و سی ثانیه بعد، چشمهایم را از پیشدستی سمت چپ بردارید.
جن: وایسا ببینم... دردت نمیاد درشون میاری؟
پری: نمیتوانم دروغ بگویم... بله درد دارد... مهم نیست... بیایید.
جن: نمیخوام.
پری: یعنی چه؟
جن: نمیخوام برم سفر.
پری: نمیفهمم... پری چیزی گفته است که رنجیدهاید؟
جن: نمیخوام برم سفر.
پری: خوب حالا چه کنم؟
جن: بازی ساعت ده و نیم بود... پاشو بریم ستاره بشمریم. شکلاتو بیار...من چیپسو میارم. این سفرو اگه نرم، بارسا ندید قهرمان میشه... چشمای منم روشن میشه... مگه پیری معکوس محاله؟
پری: جهان حیاط خلوت خانهی دل تو نیست مجنون... حساب و کتاب دارد... به حضرت حق باج میدهی؟
جن: به دلم باج میدم... خدا میدونه و خودش .
نود و چهار
جن: جانِ من دیدیش؟
پری:آری... این را برای شما فرستاده... یکصد فیلم است که او خود، دوستشان دارد.
جن: ده تا فیلم هست که اگه توی این هارد باشه من دیگه از نظر فیلم به خودکفایی رسیدم.
پری: حتما هست... آن ده کدامند؟
جن: لئون، هفت، مظنونین همیشگی، سرگیجه، دراکولای برام استوکر، خوب بد زشت، هامون، درخشش، طناب، پیانو.
پری: این آخری که گفتید غیرمنتظره بود... می پنداشتم که به تَبَع آدمیزاد آکروفوبیک، شما هم زن ستیزید.
جن: اولندش که من از خودم نظری ندارم فقط ایشون فحشاشون رو از طریق دهن من و مفیستو و نوجن به ملت میدن. دومندش، تا جایی که من با ایشون آشنایی دارم زن ستیز نیست، نازن ستیزه... سومندش توی اون فیلم ، خانوم هالی هانتر وقتی شوهرش با تبر انگشتاشو قطع کرد، ده ثانیه بازی میکنه ... آما بازی میکنهها... خب.. راستی ایشون دیگه چیزی نگفت که به من بگی؟
پری: دلدادهی شما که نیستند... ایشان برای خودش هنرپیشهی جوانمرگی ست. این فیلمها را هم به دلیل توصیفات من از اشتیاق شما به سینما، برایتان فرستادند.
جن: لابد اونجا داره صفا می کنه... خودت گفتی که هنرمندا نمیرن جهنم.
پری: جایشان که خوب است... یک ویلای مضاعف دارند در ناحیهی هفت از ایوان سوم آسمان ششم... همسایه دست راستشان جان لنون است و در سمت چپ آقای فریدون مرکوری سکونت دارد.
جن: کویین؟ فریدون صداش میکنن؟
پری: فریدون در آنجا مُد هست... فروغی و فرخزاد و مشیری هم همان طرفها اقامت دارند.
جن: خب هیث لجر چه مرگشه پس؟ ظاهرا که شهریست پر کرشمه و خوبان ز شش جهت.
پری: رفتار غریبی دارد... پیش از غروب به کنار رودخانهی نقره می رود ... آنجا می نشیند و بر خاک دشنام می نویسد... دشنامها را برعکس می نویسد... انگار می خواهد از آسمان و از روبرو، خوانا باشد. ناراضیست و نمی شود دانست که از چه چیز.
جن: اینا که میگی من یه جای دیگه هم دیدم... بعضی آقایان این روزا اینجورن.
پری: از ایشان حساب میبریدها... فکر نکنید که ندانستم.
جن: من منظورم آکروفوبیک نبود که... داشتم در مورد سناتور مک کین حرف میزدم.
پری: پس به سناتور مک کین بفرمایید که سال نحس هشتاد و هفت به سلامتی رو به اتمام است... دشنام ندهند و دندان بر جگر بگذارند... این چند روز هم خواهد گذشت... سال بهتری در پیش دارند... با عصیانگری خرابش نکنند.
جن: حالا میگم... راستی گفتم ده فیلم، ولی هر چی فکر می کنم می بینم یازده تاس... یک فیلم دیگه، حالا هر چی... فقط کریستین بیل توش بازی کرده باشه.
ادامه مطلب
نود
جن: از دستت اگه بر میاد واسش یه کاری بکن.
پری: باریتعالی توصیه پذیر نیستند.
جن: یه عمری گذاشتین تو کاسهش حالا یه آوانسی میخواین بدین اینقد ناز داره؟
پری: از کفرگویی شما به خدا پناه میبرم. شما از کجا میدانید که کابوس فقط مهمان خواب او میشود؟
جن: والا اگه نخوردیم نون گندم، دیدیم توی خواب مردم.... تو که میدونی من میتونم جزییات خواب مردمو ببینم... کجا از این کابوسا میاد سراغشون؟ فوقش یه پرندهی بنفش میاد رد میشه یه جیغی میکشه یا اینکه توی کف صابون گیر میفتن در حالیکه سگ هار دنبالشون کرده... میگم این خوابایی که این بابا میبینه من که جنم مو به تنم راست میشه... تو خودت نرفتی توی خوابش؟
پری: من نمیتوانم به تماشای خواب مردان بروم... میدانید که تماشاخانهی رویای انسانها زنانه مردانه است. من تنها اجازه دارم رویای زنان را ببینم.
جن: توی خواب زنا که جز گیس و گیسکشی چیزی نیست یا نهایتش یه شاهزاده که میاد زیبای خفته رو ماچ میکنه یا یه دزد لوس که میاد خونهشون و اونا هر چی فریاد میزنن کسی نمیشنوه... کابوسن اینا؟
پری: اینطور که میپندارید نیست... بیخبرید. زنان خوابهایی میبینند چهل ستون چهل پنجره. بگذریم. از خوابهای مرد میگفتید.
جن: خداییش ترسناکه... ولی حالا اون مهم نیس. من میگم لوکیشن خواباشو عوض کنین. کاراکترا رو به آدما و مردههای جدید بدین. اینجوری حداقل غلظت ترس کم میشه. حواسش میره پی فضای تازه و روی موضوع وحشتناک اصلی تمرکز نمیکنه.
پری: انسان باید از پلههای تقدیرش یکی یکی بالا برود. این خوابها که ایشان میبیند، مختص این روزهاست. فضا و مکان و محتوای خوابهای ده سال بعدشان اما، اکنون دارد ساخته میشود. ایشان دارد حساب بیست وپنج سالهگی را امروز بازپرداخت میکند.
جن: اونوقت شما داری میگی که کابوس با عمر به اندازهی ده سال فاصلهی زمانی داره؟
پری: نه با این دقت اما آری.
جن: خب حالا اینجا یه پارادوکس هست. از کجا معلوم که این آدم تا ده سال بعد زنده باشه که خوابای خوبتر ببینه؟
پری: ساده است. انسان وقتی میمیرد که چند سال برایش رویا ساخته نشود. مردگان تا یک شب پیش از مرگ، دیدنیها را دیدهاند.
جن: میخوای بگی که شمارش معکوس برای مرگ آدما از روزی شروع میشه که دیگه عاشق نمیشن و ماجراجویی نمیکنن؟
پری: چقدر مثل پسربچهها سوال میکنید... خستهام کردید... آری... منظور من این بود.
جن: خب پس این دم و دستگاهی که راه انداختین و پاکدامنی و تک همسری رو تبلیغ میکنین واسه چیه؟ خودت که میگی بدون شیطونی کردن آدم میره به سمت مرگ.
پری: به میل خودشان میروند... آدم که به آدم دل میبندد مرگ را پذیرفته است.
جن: من نمیفهمم.
پری: شما اگر میفهمیدید که سی و هفت میلیون سال عمر از خدا نمیگرفتید.
جن: بد تیکه انداختی یکی طلبت... حالا میگم اگه کاری از دستت برمیاد واسش بکن.
پری: باریتعالی توصیهپذیر نیستند اما شاید امشب بانو بیانسه را به خوابشان گسیل داشتیم... باشد که دلی از عزا دربیاورند.
هفتاد و هفت
مادموازل: عذر میطلبم، نظر شما در مورد شعرم چی چی میباشه؟
استاد پرهیخته: اوه شما واژگان را به زیور احساس آراستهاید، هر شعر شما یک مسترپیس است.
مادموازل: مثلاً کجاش مسترفیس میباشه؟
استاد پرهیخته: حضور ذهن ندارم اما، بگذارید ببینم، اوه بله، آنجا که میگویید "شکوفهی آه و عطر خرزهرهی گیسوان پریشانم"
مادموازل: میسی... خیلی میسی... مفیستو جان؟ شما اونوقت نظرتون چیچی میباشه؟
مفیستوفلس: من بینظرم... صاحب نظر نیستم.
مادموازل: نه بگید بگید بگید نه بگید بگید دیگه پیلیز بگید.
مفیستوفلس: اینگونه حرف زدن به دندانهای خرابتان نمیآید شیرین زبان... دندانپزشکی میشناسم که اِی... کارش بد هم نیست.
مادموازل: خودم دندانپزشک آشنا دارم... سیا دندانپزشک هستش... هوشی دندانپزشک هستش... منوچ هم هستندش.
مفیستوفلس: به گمانم با دندانپزشکان خوب کُشتی گرفتهاید... بگذریم... کدام شعرتان را نقد کنم که دست از سرم بردارید؟
استاد پرهیخته: این چه طرز مکالمه با یک بانوی جوان ِ تازه شاعر است؟
مفیستوفلس: آها! حواست باشد با کی حرف میزنی... سرت در آخورت باشد و یونجهات را مزمزه کن، راستی، این سوی نقابم را ببین...
مادموازل: اوا خاک تو گورم استاد چرا رنگتون پرید؟ خطری تهدید کننده هستش؟
استاد پرهیخته: من... من... من فکر میکنم باید به نظر مخالف احترام گذاشت... این جناب هم نظرشان خب محترم است.
مفیستوفلس: میروم دیگر... راستی "شکوفهی سیاه گیسویم بر شاخهی آه" بهتر است.
مادموازل: هان؟ گنگ میباشه... ولی خب میسی از ساجسشن... بای بای.
استاد پرهیخته: اوه چه جذبهای... به راستی که فروغ در شما حلول کرده است بانو.
مادموازل: میسی... ولی ساری... امشب دل و کمرم درد میکنه.
شصت و یک
جن: جان ِ من آشنا داری ؟ پشت صحنه ی بتمن ؟
مفیستوفلس: من از این ذوق زدگی شماست که به وجد می آیم ... آری می توانم هماهنگ کنم .
جن:بازم نولان کارگردانی می کنه لابد .
مفیستوفلس: پُر نمانده است که بدهند دست یکی دیگر ... کارگردان را نمی گذارند بزرگ شود.
جن:من که باورم نمی شه ...یعنی میشه ؟ کی اونوقت ؟
مفیستوفلس: بیست و چهار بهمن ماه ساعت هشت شب به وقت تهران حرکت می کنیم.
جن: ولی من آخه اون شبو قول دادم به پری ...قرار بود بریم بام تهران ستاره بشمریم.
مفیستوفلس: بله خوب آن واجب تر است. حتما بر سر عهدی که با پری بسته اید بمانید.
جن: حالا نمیشه یه روز اینور اونور ...
مفیستوفلس: کاش می شد ولی من از مالک دوزخ اجازه ی روح هیث لجر را برای همان شب گرفته ام .
جن: خدای من ... روح هیث لجر هم همرامون میاد ... وای ...
مفیستوفلس: اگر وقت شما آزاد بود ...مهم نیست ... من شما را به همراهی با پری توصیه می کنم .
جن: آخه خیلی حیف شد که ...من دیوونه ی کریستین بیل و هیث لجرو ...
مفیستوفلس: و نیز گری اولدمن ... فراموش نکنید ...
جن:آخ آخ ..اونم هست ؟ وسوسه داره دیوونه م می کنه ... میگم به پری بگم برنامه رو درک میکنه نه؟
مفیستوفلس: من راضی نیستم که دل پریان بشکند ...نه ...بمانید همینجا ستاره بشمرید ...نه ...
پری: سلام و رحمت خدا بر جن ... لعنت حق بر عالیجناب مفیستوفلس ...
مفیستوفلس: بانو آمدند ... بسیار خوب ... من رفع زحمت می کنم .
پری: خواهش می کنم ... بفرمایید ... به خاک سپردمتان .
...
جن: ولی بچه بامرامیه ها ... می خواس برام جور کنه برم پشت صحنه بتمن .
پری: به سلامتی ... چه وقت؟
جن: نه دیگه نمیشه ... همون شبی که ما ستاره شمارون داریم باس می رفتیم.
پری:خوب چرا یک شب دیگر نمی برَدتان ...مگر تنها یک شب فیلمبرداری دارند؟
جن: آخه اجازه ی روح هیث لجرو از مالک دوزخ واسه همون یه شب گرفته .
پری: جن ساده لوح ... دوست عزیز من ...
جن: واسه چی می خندی؟
پری: دروغ گفته است به شما ... پشت صحنه ای در کار نیست .
جن: از کجا می دونی ؟
پری: این را از من یادتان باشد " هنرمندها هرگز به دوزخ نمی روند . "
چهل و هفت
پری: امشب بارسایتان چهار تا می خورَد به امید خدا .
جن: ...
پری: اخمهایش را ببین ... چه شده ؟ نبینم افسرده باشد دوستم.
جن: اوَلندش که چهار تا می زنیم به فضل خدا . دومَندش ، پری ؟ این چه قضا قدریه آخه ؟
پری:کدام قضا قدر عزیز ؟
جن: نتایج لالیگا رو می گم !! بابا همین پسره دیگه ... بیست و سه سالشه آخه حالا باید امروز بمیره ؟
پری: تقدیرش این است .حالا ما که نمی دانیم محقق می شود یا نه ...تازه رسیده ایم گچسر .
جن: گچسر تا سیاه بیشه که راهی نیس .ما هم که سیاه بیشه پیاده می شیم .این که
به مرزن آباد نمی رسه.
پری: شما به جای اینکه آن گوشه ی صندلی کز کنی دعا کن ... شاید تقدیر عوض شد .
جن: من کز نکردم پرشیا همینه دیگه ، رو صندلی عقبش که می شینی سر پیچا پرت میشی طرف در.
پری: بهانه نیاور ... من هم روی همین صندلی نشسته ام .
جن: تو پری پیکر هستی آخه .من سی کیلو اضافه وزن دارم .اینرسی می دونی یعنی چی ؟
با جرم تناسب دارد .
پری: لا اله الا الله ... شما استیون هاوکینگ نیستید . مبانی فیزیک را رها کن ... مه را بنگر.
جن: چرا نگه داشت پس ؟ چی شده ؟
پری: دارد تلفن را جواب می دهد .
جن: باد پیچیده تو گوشم ... ببین چی میگه توکه پشت سرش نشستی.
پری: دارد به کسی دلداری می دهد ... انگار کسی مریض است یا مریض دارد .
جن: خب ... دیگه چی ؟
پری: می گوید نگران مخارج نباش اگر شده ماشینم را می فروشم .
جن: هه ... خوش خیال ... ماشینش نیم ساعت دیگه ته دره س .
پری : ...
جن: پری ؟ میگما ...
پری: می دانم ... باشد ... بیا پیاده شویم ...چشم .
جن: ایوَل ... تو ماهی . حرف نداری . فقط کاش رئالی نبودی .
پری:نه ... فقط کاش استراق سمع نمی کردم ... حالا باید در این سرما با استخوانهای خشکم
یک هزار رکعت منت بکشم .
جن: تا شما شفاعت می کنی من یه تُک پا برم نوکمپ ... اوله اوله ...ویوا بارسا ...ویوا مسی .
چهل و شش
جن: پری ؟ پری ؟ دِ با تو ام پری .
پری: والحمدلله و لا اله الا الله و ... بله ؟ تسبیح می گویم نمی شنوی ؟
جن: گوشای من برای شنیدن فرکانس تسبیح سنسور نداره ، مگه نمی دونی ؟
پری: چه بگویم ... هزار گونه اصوات نا مربوط را از خانه ی آدمیان می شنوی اما ....
جن: کار خداس دیگه . حالا میگی به نظرت چی میشه ؟
پری: من هنوز نمی توانم این را که تو در اتاق خواب آنها سرک می کشی هضم کنم .
جن: آخه جالبه. وسط کار یهو مَرده زنه رو زد کنار، یه مشت کوبید به دیوار ،نشست به سیگار کشیدن.
پری: زن چه می کند ؟
جن: بغض کرده . انگار ترسیده . بابا ترس نداره بزن تو سرش مغزش از دهنش...
پری: حالا شما لطفا آدمیان را وسوسه نکنید که خشونت به خرج دهند ... نهاد خانواده مقدس است .
جن: نهادِ خانواده کجا بود ؟ اینا که من می بینم با هم نمی مونن دیگه .
پری: زن هنوز به مرد نگاه می کند یا نه ؟
جن: چه اهمیتی داره ؟ بد زدن به تیپ و تاپ هم . خودم یه مرد سر راه زنه می ذارم، حیفه بنده خدا .
پری: شما سوال مرا جواب دهید ... زن به مرد نگاه می کند یا به سقف ؟
جن: بذار ببینم ... مَرده سیگار می کشه . زنه بغض کرده، اما به مَرده نیگا می کنه .
پری: خوب ...درست می شود ... درست می شوند .
جن: از کجا معلوم ؟ اینا کارشون تمومه . شایدم مَرده زد زنه رو کشت .میگم بمونیم بعدا شهادت بدیم.
پری : شما جیمز استیوارتی ؟ من گریس کلی نیستم این هم فیلم هیچکاک نیست . یا الله .. برویم .
جن : وایسا ... هولم نکن ... پری ؟ پری ؟ دِ می گم پری ؟
پری: سبحان الله و الحمد... مرگ ... می گذاری تسبیحم را بگویم ؟
جن: بابا تو دیگه کی بودی پری ... اینا همو بغل کردن ... عجب ...
پری: جن که زن را نمی شناسد خطا می کند اتاق خواب آدمیان را تحت نظر می گیرد ...برویم .
جن: بریم ...درس گرفتم ... زن به مردی که نخواد نیگا نمی کنه .
یازده
زن : برام آژانس بگیر
اندیشه ی مرد : خوب شد ... خودش داره میره .
مرد : نه بابا ، می رسونمت عزیزم .
اندیشه ی زن : اون که وظیفته ... جرات نداری نرسونی .
زن : نه قربونت برم . تو خسته ای . با آژانس راحت ترم .
مرد : اوکی ... حالا یه سیگار بکشم زنگ می زنم .
اندیشه ی زن : از خدا خواسته ! دارم حالا برات . می خواد با اون سلیطه پای تلفن راز و نیاز کنه
منو دک می کنه ...
زن : رژ قهوه ای دوست داشتی دیگه نه ؟ این رنگی ؟ برو کنار تر ... افتادم ...
اندیشه ی مرد : ساعت شد هفت ... نیم ساعت مونده بازی شروع شه ...
تازه کیفشو در آورده آرایش کنه .
مرد : آره عزیزم ...همین رنگو دوست داشتم .
اندیشه ی زن : کور خوندی ... تلگرافی جواب میدی که منو از سرت وا کنی ؟
زن : تو منو کمتر از قبل دوس داری
اندیشه ی مرد : راست میگه ؟ نه ....من که فرق نکردم . نکنه بو برده می خوام فوتبالو ببینم ؟
مرد : نه عزیزم ... از قبل بیشتر دوست دارم .
اندیشه ی زن : ارواح عمه ات ! همه مردا خرشون که از پل می گذره همینا رو میگن .
چرا پس هی نگات به ساعته .
زن : منم دوست دارم . نگاه تو خوب ست نگاه تو سرچشمه ی سپید آبهای آرام بهار فرداست .
اندیشه ی مرد : قربون اون شاعرانگیت برم آخه کوچولو ! ولی الان دیر شد که ...
یعنی مجتبی جباری بازی می کنه ؟
مرد : چشمهای تو مرا بزرگ دیدند و جذاب و من هیچکدام نبودم ... از چشمهای تو چگونه بگذرم .
صدای بلندگو از خیابان : مس ، مفرغ ، آلومینیوم ، کاسه ، بشقاب ، اثاث ، خرده ریز می خریم .
اندیشه ی زن : وا ! چه محله ی بی کلاسی .. ساعت هفت هم کاسه بشقابی میاد تو کوچه شون ؟
زن : ولی من جواب یلدا رو خوب دادم ... نه ؟
اندیشه ی مرد : خدای من تازه سر حرف وا شد ... بابا مگه قرار نبود آژانس بگیرم ؟
مرد : یلدا ؟ جواب چیو دادی ؟
اندیشه ی زن : هه ! این بود عشق ؟ سه ساعت براش حرف زدم دیشب
حواسش پیش کی بوده خدا می دونه ...
زن : ولش کن ... من انگار برم بهتره . تو هم حوصله مو نداری . آژانس بگیر .
اندیشه ی مرد : ای داد ... هیچی دیگه حالا باید چهار جلسه تلفنی از اشتباه درش بیارم ...
آقا نخواستیم فوتبالو .
مرد : نه عزیزم .. خودم می رسونمت ... پاشو بریم .
اندیشه ی زن : حالا شد ... داغ قرارشونو به دلشون گذاشتم .
زن : خب حالا که اصرار می کنی باشه ... سر راه فقط من یه تاپ واسه ی لی لی بخرم اوکی ؟
مرد : اوکی ...
اندیشه ی زن : آخی ... ولی دوسش دارما
زن : عاشقتم
اندیشه ی مرد : آخی .. چه خوشحال شد ... دوسش دارما
مرد : عاشقتم
صدای تلویزیون : جان واریو ... حالا جباری ...چه می کنه این جباری ... توی دروازه !
سه
: آقا ... اونجا پارک نکن هوی !
: پسربچه ای به نام امیراردشیر با یک بسته پفک در دست گم شده از عزیزان تقاضا می شود ....
: آره ؟ واسه من پرادو میاره اینجا ؟ مرسدس رو می کنم واسش بذار پدرخانمم از دوبی برگرده
: چقدر غر می زنی مازیار ... اه... ساکمو نگهدار ببینم روسریم افتاد .
: اوه اوه ببین گاوخونیان مجد زاده اصل با چه تیکه ای اومده ... جون .
: نه بابا ... رفته وام گرفته وگرنه اون از این عرضه ها نداره .تو دانشکده خوراک خنده مون بود
: کیا رفته برازجون ؟ نه بابا زر می زنه ... سه تومنم در نمیاره !
: داداش آتیش داری ؟ سیگار تقدیم کنم ؟ نه ؟ مرسی . دستت درست .
: کیکاشون مونده س ... اون دفه تو سالن رازی یه کیک کشمشی دادن توپ
: زن مجید حامله نشد ؟ ای بابا ... جدا میشن حالا ببین .
: ولش کن .. محل نذار . بذار بره الان میاد حوصله شو ندارم .
: نسکافه نمیدن ؟
: بهرام نیگا ... بابک خرخون رو یادته ؟ کراواتشو ... هه !
: اوف ! برو دارمت ! ضایع نکنیا !
: کچل چطوری ؟
: آلزایمر کو ؟ رفته سالن هگمتانه ؟
:آقا این گوشی افت داره نه ؟ میگم کاش اومنیای سامسونگ دستم بود ...
: برو جلو شماره بده ... این منشی خاکبازپورزادگان بوده ... میگن حله !
: وا ؟ متخصصه؟ نه سنی هم نداره ... کتی جون میای بریم دستشویی آرایشمو عوض کنم ؟
: آقا ما بدبخت شدیم رفت ... به خدا یارو صابخونه م سواد نداره به ملیارد میگه پول خورد .
: همش یه آپارتمان صد متری ؟ نچ نج ... یه کم بجنب به خودت .
: بهله ... یاسی جون خوبن ؟ سهلام بهرسونین بگین ما ارادتمندهیم ...
: رو کن کلک ... من که می دونم الان یه برج تو فرمانیه پیش خرید کردی ... سیا نکن ما رو .
: بله ... خواهش می کنم ... استدعا می کنم ... تمنا می نمایم ... به مرحمت شما
: پا شو بریم تو حیاط من این" روضه شیرازی " رو برات بلوتوث کنم بخند .
: هوی ! بیا آقا بگیر راست ... نمالی ...
جملات بالا احتمالا شنیده های شما در یک کنگره علمی تخصصی دندانپزشکی
در یک کشور فرضی می باشد .
