تبليغاتX
آقای آکروفوبیک

یکصد و شصت و هشت

 

مفیستوفلس: نه نمی‏شود... آخر تنها هستید.

پری: آستانه‏ی در خوبیت ندارد... بفرمایید داخل.

مفیستوفلس: صدایمان به هم می‏رسد... همین‏جا خوب است.

پری: نترسید به شما تجاوز نخواهم کرد... بیایید داخل بنشینید.

مفیستوفلس: موضوع تجاوز در میان نیست که می‏دانم از شما کاری بر نمی‏آید... وقتی جن نیست، غلظتِ "اسمش را نبر" در خانه زیاد می‏شود، این است که نمی‏توانم وارد شوم.

پری: دانستم... که اینطور... پس برادر جن در این خانه، نقش رقیق کننده‏ی الوهیت را دارد.

مفیستوفلس: ترجیح می‏دهم جن را غلظت‏دهنده به عشق بنامم.

پری: پادی‏جان خوبند؟

مفیستوفلس: نه چندان... پارازیت بر سامانه‏ی جهت‏یابی‏اش اثر سوء دارد... چپ و راست به دیوار می‏خورد... سر تا پایش کبود است.

پری: کبودی را به در و دیوار نسبت ندهید عالیجناب... من نیک می‏دانم که در دولت‏سرای شما چه می‏گذرد.

مفیستوفلس: حالا نیامده‏ام که راجع به روابطم با پادی جان به شما جواب پس بدهم...

پری: به هر حال خوش آمدید... دلتنگِ زیارت روی نحس‏تان بودم.

مفیستوفلس: عرضی داشتم.

پری: امر؟

مفیستوفلس: آزمایشات جن را به انضمام سونوگرافی‏ها بدهید به من... از بقراط وقت گرفته‏ام.

پری: نمی‏دانم کجا گذاشته آنها را... در سالن که نیست.

مفیستوفلس: اتاقش را بگردید.

پری: نمی‏توانم.

مفیستوفلس: آه... دل‏نازکی و یادِ ایام و این حرف‏ها؟

پری: خیر... من به حریم شخصی جن ورود نمی‏کنم.

مفیستوفلس: اِوا مادرم اینها... شما چه بلا بوده‏اید آنگاه...

پری: لوده‏گی به شما نمی‏آید عالیمقام.

مفیستوفلس: می‏گویم به هزار فلاکت از بقراط وقت گرفته‏ام... معطل نکنید بانو... بروید از اتاق صاحب مرده‏اش مدارک پزشکی‏اش را بیاورید ببرم.

پری: حاشا که من بروم... خودتان بروید بردارید.

مفیستوفلس: بی‏زحمت پس دورتر بایستید که من بیایم رد شوم از سالن... نورتان می‏سوزاندَم.

پری: می‏روم به اتاقم تا نماز بخوانم... فقط آزمایشات را برداریدها عالیجناب... در کشوهای جن تجسس نکنید.

مفیستوفلس: هر چه در کشوهایش از منکرات موجودست خودم به او داده‏ام... نگران نباشید... لطفا نمازتان را آهسته بخوانید که به سمع من نرسد.

پری: فرشته نمی‏تواند آرام نماز بخواند. آی‏پادم را در گوش‏تان بگذارید.

مفیستوفلس: باشد... صبر کنید... بسیار خوب... حالا هر قدر خواستید نمازتان را فریاد بزنید بلکه "اسمش را نبر" ناله‎تان را شنید.

پری: راستی تِرَک اول را رد کنید.

مفیستوفلس: چی؟ نمی‏شنوم... چی؟

پری: گوشی را در بیاورید... تِرَک اول را گوش نکنید.

مفیستوفلس: ای امان... بر پدر مردم‏آزار صلوات... این که ربنای شجریان بود که... گوشم سوخت.

پری: می‏خواستم بگویم دیگر... نشنیدید هر چه فریاد زدم.

مفیستوفلس: این‏ها چیست گوش می‏کنید آخر... سوختم...

پری: بعدی را گوش کنید... از بانو اسپیرز است... گوش‏تان خنک می‏شود.

مفیستوفلس: عجیباً غریبا... هیچ چیزتان به هیچ چیزتان نمی‏آید.

پری: با سروهای سبز جوان در شهر، از روز پیش وعده‏ی دیدار داشتم، دیوانگی‏ست... نیست؟ قد قامت الصلوة... قد قامت الصلوة...

مفیستوفلس: اینک تو نیستی که ببینی، با هر جوانه خنجر فریادی‏ست.

 

 

 

!! امید کیا | | سوم آذر 1388

RSS